$


الإجتهاد و التقلید - جلسه ۴۹

$

* مطالبی پیرامون آیه سؤال و نحوه استدلال به آن:

آیه سؤال که بعضی آن را آیه ذکر هم گفته‌اند، دو آیه در قرآن است که یک تفاوت جزئی هم با هم دارند.

یکی آیه ۴۳ سوره نحل که می‌فرماید: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجالاً نوحی إِلَیْهِمْ فَسْئَلوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمون» و دیگری آیه ۷ سوره انبیاء که می‌فرماید: «وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ إِلاَّ رِجالاً نوحی إِلَیْهِمْ فَسْئَلوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمون». یعنی: «و ما نفرستادیم از قبل تو، مگر افرادی که وحی می‌کردیم به سوی آن‌ها. پس بپرسید از اهل الذکر اگر نمی‌دانید.»

اگر دقت بفرمایید آیه اول یک «مِن» اضافه دارد که طبیعتا در اعراب کلمه بعد هم تأثیر گذاشته ولی این موضوع تغییری در معنای آیه ندارد.

طبق روال همیشگی، ابتدا به بررسی خود آیه می‌پردازیم تا ببینیم چه چیزهایی از آن در می‌آید و بعد به سراغ روایات خواهیم رفت تا بحث را کامل کرده و بتوانیم جمع‌بندی کنیم.

اما قبل از این‌که به بررسی آیه بپردازیم، ‌به اختصار عرض می‌کنم که این آیه هم از آن آیه‌ها است که در مباحث مختلف مطرح شده و خصوصا در بحث جواز تفسیر غیر معصوم، معرکه آرا است. اگر خاطرتان باشد، در اصول فقه هم در بحث حجیت خبر واحد و در مباحث اصول عقائد و تفسیر، در بحث مراجعه به علمای اهل کتاب، مفصل روی این آیه صحبت کردیم.

اما چند نکته را درباره خود آیه عرض می‌کنم:

– تمرکز اصلی بحث ما فعلا روی قسمت دوم آیه است که می‌فرماید اگر چیزی را نمی‌دانید، از اهل الذکر سؤال کنید.

اولین چیزی که از آیه معلوم می‌شود، این‌که اگر کسی چیزی را می‌دانست، نیازی به سؤال از اهل الذکر نیست، ‌اما اگر نمی‌دانست، در شرایطی باید به آن‌ها مراجعه و سؤال کند. در این‌جا چند نکته مطرح می‌شود.

۱) آیا علم به معنای دقیق آن مورد نظر است یا مراتب پایین‌تر را هم شامل می‌شود؟

۲) امر آیه وجوبی است یا خیر؟ و این‌که این سؤال حتما باید به عمل بیانجامد؟

۳) اهل الذکر چه کسانی هستند؟

که این موارد را بررسی می‌کنیم.

– بارها در علم تفسیر عرض کردیم و شواهد و دلایل آن را برشمردیم و در مباحث اصول هم مدت‌ها وقتمان را صرف همین بحث کردیم که علم مورد نظر در قرآن و روایات، علم به معنای دقی آن که صرفا شامل یقینیات است، نمی‌باشد، بلکه علم به معنای متعارف آن منظور است، لذا مراتب پایین‌تر را هم شامل می‌شود. تصور می‌کنم پیش از این در همین بحث اجتهاد و تقلید هم عرض کردم که اگر تقسیمات چهارگانه یقین، قطع، ظن و شک را در نظر بگیریم، یقین و قطع از مصادیق علم مورد نظر در لسان شرع هستند.

– حال باید ببینیم که اولا این امر، امر وجوبی است و اگر کسی چیزی نمی‌دانستند، حتما باید بپرسد؟ و ثانیا آیا هر سؤالی باید به عمل بیانجامد؟

بعضی از بزرگان امر آیه، وجوبی است و وقتی سؤال واجب شد، عمل به پاسخ هم واجب می‌شود و الا لغویت عقلی یا عقلایی دارد و قبیح است و قرآن دستور به قبیح نمی‌دهد.

اما به نظر حقیر این‌گونه قسمت اول قابل نیست و در نتیجه قسمت دوم هم ملاحظاتی دارد.

این‌که عرض کردم قسمت اول قابل قبول نیست،‌ این است که انسان طبیعتا خیلی چیزها را نمی‌داند که چند دسته هستند:

  1. مواردی که انسان نمی‌داند و باید بداند.
  2. مواردی که انسان نمی‌داند و لزومی هم به دانستنتش نیست، اما بهتر است که بداند.
  3. مواردی که انسان نمی‌داند و نه تنها لزومی به دانستنش نیست، که بهتر است نارند.
  4. مواردی که انسان نمی‌داند و نباید هم بداند.

حال بماند که می‌توان بین حالت دوم  سوم هم حالت پنجمی در نظر گرفت.

خلاصه می‌بینیم که هر دانستنی واجب نیست.

آری! اگر عدم علم ما نسبت به دسته اول ‌باشد، دانستن واجب می‌شود و طبیعتا متعاقبات دانستن، مانند عمل کردن و غیر آن هم معمولا واجب می‌شود. اما اگر از دسته دوم باشد، یعنی دانستن آن ترجیح داشته باشد، معمولا متعلقات آن هم ترجیحی می‌شود و نه واجب.

مثلا فرض کنیم، در همین بحث فقه، مطالب زیادی هست که افراد نمی‌دانند و نیازی هم به دانستن آن ندارند. مثل این‌که مردها معمولا نیازی به دانستن احکام خاص بانوان ندارند. یا احکام فلان چیز را نمی‌داند و از آن‌جایی که یا اصلا به آن مبتلا نمی‌شود یا فعلا مبتلا نیست، لازم هم نیست ُسؤال کند.

پس امر مورد نظر آیه، وجوبی نیست که هر چه را نمی‌دانید، حتما باید بپرسید. مگر کسی بگوید که خیر، منظور آیه فقط دسته اول است که اگر دلیلی بر این اعا ارائه کرد و ما هم پذیرفتیم، سلمنا، تسلیم می‌شویم.

در مورد قسمت دوم هم همین‌گونه است. یعنی اگر پاسخ چیزی به ما ارائه شد، قرار نیست، حتما به آن عمل کنیم. مثل علم نسبت به مستحبات که ممکن است، علم به آن پیدا کنیم، اما لزوم و وجوبی در عمل به آن نیست.

آن‌چه عرض کردم، فقط در امور دینی نیست و مربوط به همه شؤون زندگی است.

خلاصه این‌که نه امر در این آیه، همواره وجوبی است و نه هر علمی، لزوما باید به عمل بیانجامد.

حال نوبت به این موضوع می‌رسد که اهل الذکر چه کسانی هستند؟ مطالب پیرامون این مطلب را هم که صرفا از آیه در می‌آید، در چند بند عرض می‌کنم.

– ذکر به معنای استظهار چیزی در ذهن است که علم به چیزی را هم شامل می‌شود و اهل الذکر در اصلاح به معنای عالمان و دانایان هستند.

پس اگر بخواهیم قسمت دوم آیه را تقطیع شده و بدون توجه به قبل و بعد آن، در نظر بگیریم، یعنی اگر چیزی را نمی‌دانید، به آگاهان و عالمان در آن مراجعه کنید و سؤال نمایید که مطلبی عقلی و عقلایی هم است.

اما بارها گفته‌ایم که تقطیع بدون شرایط و ضوابط صحیح نیست و در کلام حکیم باید به سیاق کلام توجه کرد، مگر به شواهد و قرائنی معلوم شود در مورد یا مواردی تقطیع بلا اشکال است.

– حال اگر بخواهیم به سیاق آیه توجه داشته باشیم، لازم است نگاهی هم به عبارات قبل و بعد آیه داشته باشم.

بنا بر مشهور بین مفسرین فریقین، شأن نزول این دو آیه بوده که قریش و بعضی دیگر از کفار عرب می‌گفتند که چرا فرستاده خالق، کسی مانند خود ما است و مثلا از فرشتگان نیست یا به هر حال خلقتی متفاوت ندارد که معلوم شود، فرستاده خالق است. الله تعالی هم در پاسخ به این حرف، نازل فرمود که رسولان و فرستادگان قبلی‌ها هم این‌گونه بودند، انسان‌هایی بودند که به آن‌ها وحی می‌کردیم و از جنسی دیگر نبودند یا خلقتی متفاوت ناشتند، حال اگر باور نمی‌کنید، بروید از اهل الذکر که قبولشان دارید، بپرسید که در این‌جا، ‌اهل الذکر، دانشمندان یهود هستند.

حال اگر بخواهیم این شأن نزول را بپذیریم و به قواعد تفسیر هم توجه داشته باشیم، باید بگوییم که منظور از اهل الذکر، همه دانایان و عالمان هستند و دانشمندان اهل کتاب یکی از مصادیق آن‌ها می‌باشند.

این شد نظر مشهور بین مفسرین  فقها تا بعد ببینیم، نظر معصومینb هم همین است یا خیر.

– نکته دیگر در این قسمت، «بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ» است که در ابتدای آیه بعد در سوره نحل آمده و به واقع در ادامه این آیه است.

بینات جمع بینه به معنای دلیل آشکار و واضح است و زبر، جمع زبور است. زبور به کتاب و نوشته‌های حکمت دار می‌گویند و نه هر نوشته بی‌سر و ته یا در هم و بر هم و امثال آن.

حال سؤال این‌جا است که بالبینات و الزبر به ارسلنا بر می‌گردد، یعنی پیش از تو هم افرادی که به آن‌ها وحی می‌کردیم، به بینات و زبر فرستادیم، یا به فسألوا بر می‌گردد، یعنی به بینات و زبر به دنبال پاسخ باشید و بی‌دلیل پاسخ را قبول کنید.

اگر معنای اول را بگیریم که در بحث ما دخلی ندارد، اما اگر معنای دوم را بگیریم، قابل بحث است که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد. إن شاء الله.

تا این‌جا شد، مقدمات بحث. حالا باید ببینیم، استناد به آیه در بحث جواز تقلید چیست؟

استنادش این است که می‌گویند، مجتهد به معنای متعارف در بحث ما، از مصادیق اهل الذکر است و اگر چیزی را که در حیطه علم آن‌ها است، نمی‌دانیم، باید برویم از آن‌ها بپرسیم که نه تنها جواز تقلید، بلکه وجوب تقلید است.

بسیار خب! چند نکته‌ای هم در این قسمت کنم.

– با این حساب اگر کسی به هر شکلی، چیزی را می‌دانست، نیازی به مراجعه به غیر که در این‌جا مجتهد است، ندارد که این هم مؤیدی است بر جواز تبعیت مجتهد متجزی از رأی و نظر خودش که شاید قبلا اشاره نکرده بودم.

– با توجه به استناد آقایان، این مراجعه به مجتهد هم شامل تقلید از مجتهد معین می‌شود که مورد اصلی بحث ما است و هم احتیاط در بین نظرات مجتهدین که پیش از این درباره آن صحبت کردیم و گفتیم که در این مورد، نوعی تقلید است و اسمش را گذاشتیم احتیاط در تقلید.

– مطلب دیگر این‌که می‌دانیم مجتهدین، حتی انفتاحی‌ها هم ادعای علم به معنای دقی آن نسبت به احکام واقعی ندارند، بلکه می‌گویند قطع به احکام ظاهری داریم که برائت از ذمه ایجاد می‌کند. حال اگر کسی مراد آیه را علم به معنای دقی آن بداند، در اکثر موارد شامل مجتهدین انسدادی نمی‌شود و در بسیاری از موارد شامل مجتهدین انفتاحی هم نمی‌شود، اما اگر کسی مثل ما، علم را در آیات و روایات، به معنای عرفی آن بداند، شاید در اکثر موارد مجتهد انسدادی را شامل نشود، اما در اکثر موارد، مجتهد انفتاحی را شامل می‌شود.

اما بارها عرض کردیم که هر چند قرار ما تلاش برای رسیدن به علم واقعی است، اما با توجه به محدودیت‌ها، وظیفه ما انجام تکلیف است، حال منجر به علم به واقع بشود یا احیانا نشود. لذا وظیفه ما در عمل، علم به تکلیف است و ایجاد برائت از ذمه و پیش از این صحبت کردیم که هم مجتهد انفتاحی و هم مجتهدانسدادی، علم به تکلیف و برائت از ذمه دارد و کسی که علک به تکلیف ندارد، می‌تواند به آن‌ها مراجعه کند.

بحث ما درباره خود آیه تمام، اما قبل از آن‌که به روایات بپردازیم، دو نکته دیگر را هم عرض کنم که بعدها به کارمان می‌آید.

– در آیه صحبت از رجالی کرده است که پیش از این فرستاده شدند و به آن‌ها وحی می‌شد.

رجل دو معنا و کاربرد دارد. گاهی اوقات به معنای انسان مذکر بزرگ‌سال است که در مقابل امراة و صبی قرار می‌گیرد و گاهی به معنای مطلق انسان. اعم از مرد و زن و کوچک و بزرگ.

رجال در آیه مورد بحث ما، به معنای دوم است، چرا که درست که ما نمی‌دانیم، آیا پیامبر زنی داشته‌ایم یا نه؟ اما، اولا انکاری بر وجود پیامبر و رسول زن در متون دینی ما، اعم از قرآن و روایات معتبر نیست و ثانیا، می‌دانیم که پیامبر صبی داشته‌ایم و عرب به صبی مذکر، رجل نمی‌گوید. یکی حضرت یحییj و دیگری حضرت عیسیj که اصلا طفل بوده است و می‌دانیم که عرب به طفل مذکر هم، رجل نمی‌گوید. خلاصه این‌که رجل در این آیه به معنای فرد و انسان است و نه انسان مذکر.

این بحث را می‌شود ادامه داد، اما از آن‌جایی که ربطی به بحث فعلی ما ندارد، بماند برای جلسات تفسیر.

– در آیه ۴۴ سوره نحل، بعد از بالبینات و الزبر، آمده است: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ‏ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ‏ لِلنّاسِ‏ ما نُزِّلَ‏ إِلَیْهِمْ‏ وَ لَعَلَّهُمْ‏ یَتَفَکَّرون‏». یعنی: «و ما ذکر را به تو نازل کردیم تا آن‌چه را به سوی آن‌ها نازل شده است، به وضوح بیان کنی و باشد که آن‌ها تفکر کنند.»

مطلب در این‌جا است با توجه به این‌که ذکر در مواردی از آیات به طور خاص به معنای قرآن رفته است، آیا با توجه به این آیه که در ادامه آیه قبل است، نباید گفت ذکر در آیه قبل هم قرآن است و منظور از اهل الذکر، اهل قرآن، یا به عبارتی آگاهان از قرآن است؟

با این حساب باید گفت که قسمت اول و دوم آیات سؤال استقلال نسبی از هم دارند و در قسمت اول الله تعالی مطلبی را درباره رسولان قبلی می‌گوید و بعد دستور می‌دهد که حالا اگر چیزی را نمی‌دانید، بروید از آگاهان از قرآن و شریعت بپرسید.

این بحث را داشته باشید تا إن شاء الله ذیل روایات به آن بپردازیم.

و صلی الله علی محمد و آله

نمودار درختی مدرس

باز کردن همه | بستن همه