$


کیستی ذوالقرنین - جلسه 44 (تفسیر آیات 83 تا 99 سوره کهف)

$

جلسه گذشته، ماجرای قوچ شاخ‌دار در کتاب دانیال را تمام کردیم و این قسمت موضوع آخر را بیان می‌کنیم و إن شاء الله کل بحث را به اتمام خواهیم رساند. البته این جلسه را کمی طولانی‌تر پیش می‌گیریم که بتوانیم کار را جمع کنیم. دوستان هم زحمت بکشند، هم در سایت و هم در کتاب، عکس‌های مربوطه را جای‌گذاری کنند. اگر در تدوین فیلم هم لحاظ کنند که خیلی خوب می‌شود.

 

* پیکره مرد بال‌دار در پاسارگاد و ارتباط آن با قوچ کتاب دانیال، کورش بزرگ و ذوالقرنین قرآن

در منطقه مرغاب استان فارس، مجموعه پاسارگاد قرار دارد که بازمانده‌ای کم‌نظیر و ارزشمند از دوران هخامنشیان می‌باشد.

در این مجموعه، سنگ‌تراشه‌ای از مردی با چهار بال قرار دارد که بر سر او یا بهتر بگویم بر کلاهش دو شاخ مساوی، مانند شاخ نوعی بز کوهی روییده که در ادامه این دو شاخ، گویی دو مار کبری قرار گرفته‌اند. بالای این دو شاخ سه شکل کوزه مانند می‌باشد که روی هر کدام دایره‌ای گوی‌مانند جای گرفته است و بالای این گوی‌ها، یا از بین رفته است، یا به احتمال زیاد، هرگز چیزی وجود نداشته است.

عده‌ای، از جمله دکتر بهرام فرهوشی بر این تصور هستند که این سنگ‌تراشه مربوط به کورش بزرگ هخامنشی است. ایشان در کتاب ایرانویچ (ص 65)، ادعا می‌کنند که بالای این مجسمه در زمان کاوش‌های مارسل اوگوست دیولافوآ، باستان‌شناس فرانسوی که همسرش مادام ژان دیولافوآ خاطرات خود و همسرش را نوشته است، نوشته‌ای به خط میخی بر فراز آن قرار داشته و عباراتی با این مضمون نوشته بوده: «من کورش پادشاه هخامنشی» و این در حالی است که در تصویری که در سفرنامه مادام دیولافوآ که توسط همین آقای فرهوشی با عنوان «ایران، کلده و شوش» ترجمه شده است و نقاشی منسوب به مادام دیولافوآ از این سنگ‌نگاره در آن وجود دارد، چنین نوشته‌ای بر بالای آن قرار ندارد. البته همان‌طور که خاطرتان هست، سنگ‌نوشته‌ای با این مضمون، روی ستونی دیگر و مرتفع‌تر از این سنگ‌تراشه که زیر آن هم خالی است، قرار دارد. البته افرادی زحمت کشیده‌اند که ادعا را بازسازی هم کرده‌اند. یعنی بالای قسمت سنگ‌تراشه، بالای آن ستون را که نوشته دارد، کشیده‌اند.

این زوج دیولافوآ که به نظر از بیماری روحی خاصی رنج می‌بردند، بخشی از آثار باستانی را که نمی‌توانستند به سرزمین خود منتقل کنند، از بین می‌بردند. به عنوان مثال مادام دیولافوآ در بخشی از خاطرات خود (ص 280) می‌نویسد: «… دیروز گاو سنگی بزرگی را که در روزهای اخیر پیدا شده است با تأسف تماشا می‌کردم، در حدود دوازده هزار کیلو وزن دارد. تکان دادن چنین توده عظیمی غیر ممکن است. بالاخره نتوانستم به خشم خود مسلط شوم، پتکی بدست گرفتم و به جان حیوان سنگی افتادم. ضرباتی وحشیانه به او زدم. سر ستون در نتیجه ضربات پتک مثل میوه رسیده از هم شکافت …»

برگردیم سراغ بحث خودمان که گفتیم نوشته‌ای بالای این پیکره وجود ندارد. آقای دکتر بهاءالدین پازارگاد در کتاب «تاریخ فلسفه و مذاهب جهان»، می‌نویسد که شخصاً به مدت یک هفته این سنگ را در محل خود بررسی نموده و به این نتیجه رسیده است که امکان ندارد کتیبه‌ای بالای این سنگ وجود داشته باشد. شنیده‌ام مرحوم دکتر عیسی بهنام که از بنیان‌گذاران دانشکده باستان‌شناسی دانشگاه تهران بود و از سال 1318 مأمور کاوش‌های باستان‌شناسی تخت‌جمشید بود، همین ادعا را تکرار کرده‌اند. خود من هم در سال 1393، چند ساعتی، با مجوزی که داشتیم و همراهی مسؤولین آن‌جا، به همراهی جمعی از دوستان، توانستم بالای این سنگ‌تراشه را ملاحظه و عکس‌برداری کنم که به نظرم سخن ایشان صحیح است. عکس‌ها را هم إن شاء الله منتشر می‌کنیم.

خب! اگر معلوم می‌شد که چنین نوشته‌ای بالای این سنگ‌تراشه هست، نکته مهمی می‌توانست باشد و دلیلی بر این‌که تصویر مورد نظر برای کورش هخامنشی است، اما نیست.

نکته دیگر درباره این سنگ‌تراشه این‌که عده‌ای از محققان باستان‌شناسی این سنگ‌تراشه را تصویر یک الهه می‌دانند که احتمالا برای دوره پادشاهان بعد از کورش است.

نقاشی‌هایی متعددی از این سنگ‌تراشه، توسط جیمز موریه و ویلیان اوزلی در اوایل قرن نوزدهم و اندکی بعد از آن‌ها، توسط رابرت کر پورتر و چند دهه‌ای بعد، توسط شارل تکسیه و پاسکال کوست و دیگرانی کشیده شده است که اگر دقت شود، در همان نگاه اول، کاملاً واضح است که نه تنها این تصاویر تفاوت‌های فاحشی با هم دارند، بلکه با قسمت‌هایی که هم‌اکنون باقی مانده است و خودمان می‌توانیم ببینیم، متفاوت است. یکی از این تفاوت‌ها در مورد همین نوشته بر فراز سنگ‌تراشه مرد بال‌دار است. که بعضی آن را کشیده‌اند و بعضی مانند نقاشی مادام دیولافوآ چنین نوشته‌ای نداشته و حتی بالای آن را صاف ترسیم کرده و اثری از شکستگی‌های بالای آن هم نیست.

خانم دیولافوآ، تصویری هم از کتیبه پاسارگاد دارد. همین کتیبه‌ای که بالای آن عبارت  من کورش پادشاه هخامنشی» که در پایین آن هم تصویری از مرد بالدار دیده نمی‌شود، اما عوضش آقایی با کلاه نمدی روستایی نشسته و به آن تکی داده است. این خانم دیولافوآ، جدای از بیماری روانی که داشته، اما نقاش خوبی بوده و نقاشی‌هایش به اصل، شبیه‌تر است.

با این مقدمات، چند حالت را می‌توان در نظر گرفت. اول آن‌که این تصاویر از سنگ‌تراشه‌های مختلفی است که تنها یکی از آن‌ها باقی مانده و آن‌که باقی مانده غیر از آن‌هایی است که بعضی‌ها تصویر کرده‌اند که ندیده‌ام کسی از باستان‌شناسان، این نظریه را جدی گرفته باشد. دوم این‌که این تصاویر موجود، همه یا بعضا ساختگی و منتسب به این افراد است. سوم آن‌که نقاش‌های آن‌ها، به هر دلیلی در تصویر خود دخل و تصرف کرده‌اند و به صلاح‌دید خود تغییراتی در آن داده‌اند. بازیادآوری می‌کنم که ده‌ها متر آن طرف‌تر از جایگاه فعلی این سنگ‌تراشه، ستونی بلند قرار دارد که بدون وجود تصویری در نود در صد پایینی آن، در قسمت فوقانی نوشته‌ای به خط میخی و به سه زبان وجود دارد که دانستیم متن آن این است: «من کورش پادشاه هخامنشی». این نقاش‌ها این نوشته را از این ستون وام گرفته و بالای این سنگ‌تراشه مورد بحث ما ترسیم کرده‌اند.

علی ای حال! آن‌چه فعلا مهم است این‌که وجود چنین عباراتی بر بالای این سنگ‌تراشه ثابت نشده است و بسیار بعید است.

لازم به ذکر است که تصویر این سنگ‌تراشه، ترکیبی از نماد‌های مختلف در فرهنگ‌های مختلف آن است. مثلاً لباسی ایلامی-بابلی به تن دارد و نَه هخامنشی. دارای چهار بال می‌باشد که این بال‌ها شباهت زیادی به تصاویر الهه‌های موجود در آثار باستانی بابل دارد و  کلاهی مصری با شاخ‌هایی شبیه نوعی بز کوهی، دو مار شبیه کبری، سه شکل کوزه‌ای مانند، با گوی‌هایی بالای آن که در تصاویر و مجسمه‌های مصری الهه هارپوکراتس است که قدمتی چندین قرنه، نسبت به دوران کورش بزرگ دارد و برای الهه دیگری هم وام گرفته شده است و جالب آن‌که بعضی از الهه‌های باستانی، علاوه بر شاخ‌های شبیه بز کوهی، سری شبیه قوچ، با شاخ دارند. ؟؟؟تصاویر مربوطه

می‌دانیم که کورش بزرگ هرگز به مصر دست نیافته و ظاهراً با فرهنگ و خدایان آن‌ها نیز آشنایی خاصی نداشته است، اما از زمان جانشینان او و خصوصا کمبوجیه و داریوش، نَه تنها آشنایی با مصر آغاز شد که دوره بیست و هفتم و سی و یکم فراعنه مصر، پارسی بودند و به عنوان دوره‌های پارسیان مصر شناخته می‌شوند. دوره بیست و هفتم فراعنه مصر، با شکست فرعون مصر از کمبوجیه دوم آغاز شد و هفتاد و چند سالی طول کشید. دوره سی و یکم هم با شکست فرعون محلی مصر از اردشیر سوم که البته این دوره حدود یک‌دو دهه بود و با فروپاشی هخامنشان به دست اسکند مقدونی، هم مصر و هم حکومت هخامنشیان، زیر سلطه اسکندر و جانشینان او قرار گرفت.

برگردیم به بحث خودمان؛ حالت دست‌های این سنگ‌تراشه نیز کاملاً شبیه دست‌های سنگ‌تراشه‌هایی است که به نقش فروهر موسوم است.

بال‌های این سنگ‌تراشه هم در فرهنگ بین‌النهرین، سابقه‌ای قدیمی‌تر از کورش دارند و متعلق به مردمان آن‌جا است. ؟؟؟ تصاویر مربوطه

با این توصیفات، بعید نیست این سنگ‌تراشه، الهه‌ای ترکیبی از الهه‌ها و شبه الهه‌های باستانی اقوام مختلفی باشد که ساتراپی‌های حکومت هخامنشیان را تشکیل می‌دادند. در مقاله‌ای انگلیسی که برای تز دکترایم می‌خواندم، سعی کرده بود اثبات کند که این سنگ‌تراشه مربوط به دوره سی و یکم فراعنه مصر است که گفتیم پارسی بودند و مربوط به یکی‌دو دهه پایانی سلسله هخامنشیان است. متأسفانه نتوانستم مقاله را در آرشیو مقاله‌هایم پیدا کنم.

نکته دیگر آن‌که حتی اگر این سنگ‌تراشه را مربوط به کورش هم باشد، کاملاً واضح است که هیچ ربطی به قوچ دو شاخ کتاب دانیال ندارد، چرا که دیدیم، اولاً آن قوچ دو شاخ، به تصریح خود کتاب، نمادی از پادشاهان ماد و پارس بود و نه یک پادشاه خاص، مثلا کورش بزرگ یا هر پادشاه دیگری. ثانیاً در کتاب دانیال تصریح شده بود که یکی از این دو شاخ بلندتر از دیگری است، در حالی که در این سنگ تراشه، هر دو شاخ به یک اندازه است. ثالثاً شاخ‌های این سنگ‌تراشه، کشیده و شبیه نوعی بز کوهی است و نه شاخ قوچ که خمیده است و کلفتی آن از رستنگاه تا نوک آن به شدت باریک می‌شود. مرحوم دکتر شهبازی، با این‌که بدون ارائه دلیل و شاهدی، تصویر صورت این سنگ‌تراشه را، تصویر کورش می‌دانند، اما تصریح می‌کنند که بر سر او، تاجی مصری، با دو مار پیچان قرار دارد که هیچ ربطی به دو شاخ قوچ ندارد.

شاید مناسب باشد این را هم عرض کنم که شاخ قوچ، در بین الهه‌های یونانی و حتی پادشاهان یونان که برایشان بعد الهی قائل بودند، مانند اسکند مقدونی، سابقه دارد. ؟؟؟ تصاویر

جمع‌بندی این که نَه تنها دلیلی بر این وجود ندارد که این سنگ‌تراشه، مربوط به کورش بزرگ است که حتی با فرض اصرار بر این موضوع، ربطی به داستان کتاب دانیال ندارد. حال جالب این‌جا است که ابوالکلام آزاد، این‌جا هم دست به جعل و تحریف زده است. ایشان در کتاب خود بعد از توضیح مختصری درباره محل این سنگ‌تراشه در مرغاب، می‌نویسد که بالای این مجسمه مطلبی به خط میخی هست که شکی در انتساب این مجسمه به کورش باقی نمی‌گذارد و این در حالی است که مطمئنا در زمان ایشان، قطعا نوشته‌ای بالای این مجسمه نبوده است، لذا یا تصویری از این سنگ‌تراشه را در کتابی دیده‌اند، یا توصیفی از آن را شنید‌اند. اما مسأله آن‌جا جالب‌تر می‌شود که ایشان می‌نویسند دو طرف این مرد، دو بال مانند بال‌های عقاب و دو شاخ به صورت شاخ قوچ وجود دارد و این در حالی است که بال‌ها چهارتا است و نَه دو تا و شاخ‌ها هم هیچ شباهتی به شاخ قوچ ندارد. حالا ایشان چه دیده‌اند یا چه شنیده یا خوانده‌اند، خودش معمایی است.

خب! بحثمان را همین‌جا جمع‌بندی کنم که اولا دلیل معتبری بر این‌که تصویر مرد بال‌دار در سنگ‌تراشه پاسارگارد، تصویر کورش باشد، نداریم و ثانیا، حتی اگر روزی ثابت شود که این تصویر برای او است، هیچ ربطی به قوچ شاخ‌دار کتاب دانیال ندارد و خلاصه این که استناد به این پیکره، برای اثبات تطابق ذوالقرنین قرآن و کورش بزرگ هم هیچ وجه علمی ندارد.

* بالأخره ذوالقرنین کیست؟

در این قسمت که قسمت پایانی این سلسله مباحثات است، بحث خود را روی اسکندر مقدونی و کورش بزرگ و داریوش بزرگ هخامنشی و در نهایت امیر مؤمنان و امام عصرc متمرکز می‌کنیم تا ببینیم که کدام یک مصداق ذوالقرنین می‌باشند یا احتمالش بیش‌تر است که مصداق او باشند.

با توجه به این که ما خود را از پیروان مکتب اهل بیتb می‌دانیم و قائل به ثقلین هستیم، طبیعتاً در شناخت ذوالقرنین مورد نظر عقل، آیات قرآن و روایات معتبر اهل بیتb و علوم قطعی تا امروز، مبنای ما خواهند بود.

قبل از بررسی نهایی این افراد، یک بار دیگر ویژگی‌های او را که از مجموعه آیات قرآن و روایات معتبر کشف کردیم، مرور می‌کنیم.

  1. او قطعا انسان بوده است.
  2. قطعا پیامبر نبوده است.
  3. به احتمال بسیار زیاد پادشاه بوده است و اگر پادشاه هم نبوده، قاعدتا جایگاهی داشته که مصداق «ملک» در لغت عرب به حساب می‌آمده است.
  4. نَه تنها موحد بود، بلکه به توحید دعوت می‌کرد و بابت این اقدام الهی، دو بار هم آسیب جدی دید.
  5. نه تنها بنده صالح الله عز و جل،‌ بلکه از مصلحین الهی بود که مردم را به تقوای الهی دعوت می‌کرد.
  6. الله تعالی به او عنایت ویژه‌ای داشت و خیرخواه او بود و او را یاری می‌کرد.
  7. از جمله محدَّثین بود.
  8. قرن در ذوالقرنین نه به معنای شاخ و شاخک است و نه پر مانند آن، بلکه قطعا به معنای فرق سر است و البته ممکن است معانی دیگری هم داشته باشد که پیش از این گفته شد، اما شاخ و شاخک و پر مانند این‌ها، جزء آن نبود.
  9. قرنش، یا همان فرق سرش را دو بار شکافتند و علت آن هم مخالتفش با شرک و مانند آن بوده است.
  10. بین دو باری که مورد سوء قصد قرار گرفت، از قوم خود به نوعی غایب شد.
  11. ابتدا عازم سرزمین‌های غربی شد و تا مغرب الشمس، یعنی غربی‌ترین خشکی‌های شناخته شده آن زمان پیش رفت.
  12. پس از آن، قصد سرزمین‌های شرقی کرد و تا مطلع الشمس، یعنی شرقی‌ترین خشکی‌های شناخته شده آن زمان رسید.
  13. مردمان این شرقی‌ترین سرزمین، نسبت به ساختمان‌سازی، علمی نداشتند.
  14. در سفر سوم به سوی دیگری حرکت کرد که جهتش معلوم نیست و در آن‌جا با قومی مواجه شد که سخن دیگران را متوجه نمی‌شدند و مورد هجوم یأجوج و مأجوج قرار داشتند.
  15. سدی دفاعی برای مقابله با هجوم یأجوج و مأجوج ساخت که ماهین این اقوام یا این پدیده‌ها، بر ما معلوم نشد.
  16. سدی که او ساخت بین دو بلندی قرار داشت که باز هم ماهیت این دو بلندی بر ما معلوم نشد.
  17. سد یا تماما از فلزات و به طور خاص از آهن یا آلیاژی از آن ساخته شده بود و یا جنس اصلی آن از این‌ها بود. اگر هم از آهن و مانند آن نیست، ویژگی‌هایی مانند استحکام و مانند آن دارد.
  18. این سد، هر چه هست و هر کجا هست، قاعدتا تا زمان قیامت باقی است.
  19. انهدام این سد و هجوم یأجوج و مأجوج که گفتیم معلوم نشد کیستند یا چیستند، از نشانه‌های نزدیک به قیامت است.
  20. این‌که یأجوج و مأجوج که هستند، یا چه هستند، معلوم نشد.
  21. ذوالقرنین یا اصالتا رومی بود، یا استقرار اصلیش در آن‌جا بود، اما این‌که روم، دقیقا کدام منطقه است، معلوم نشد. این مورد را به توضیحات روایت 63/11 مراجعه کنید.

حالا برویم سراغ بررسی نهایی افرادی که عرض کردم.

* اسکندر و ذوالقرنین:

شباهت‌ها و تفاوت‌هایی بین اسکندر مقدونی و ذوالقرنین وجود دارد که آن‌ها بررسی خواهیم کرد.

1- همان‌طور که پیش از این هم عرض کردم و در سکه‌های به جا مانده با نقش اسکندر می‌بینیم، در بعضی نقوش به جا مانده از این پادشاه مقدونی، او را با شاخ قوچ تصویر کرده‌اند و ادعا شده است که وجود این شاخ‌ها دلیلی بر ذوالقرنین بودن او است، که دیدیم طبق روایات معتبری که در مکتب اهل بیتb وجود دارد، قرن در ذوالقرنین به معنای شاخ نبوده بلکه به معنای فرق سر می‌باشد و نشان از آن است که فرق او را دو بار شکافتند، پس این به ظاهر شباهت، شباهت واقعی نیست. در ضمن گفتیم که به احتمال زیاد و با توجه به قرائن تاریخی، ترسیم این دو شاخ قوچ برای او، از باب این بوده که به او بعد الهه‌ای و ماورائی بدهند.

2- شباهت دیگری که بین اسکندر و ذوالقرنین وجود دارد، گستره کشورگشایی‌های اسکندر است. آری! هر چند با تسامح، شاید بتوان گفت که اسکندر غربی‌ترین نقاط سرزمین‌های شناخته شده آن روز را فتح کرد و به عبارتی به مغرب الشمس رسید، اما محدوده شرقی فتوحات او نهایتا تا مرزهای شرقی پاکستان و افغانستان فعلی ادامه داشت و حتی اگر فتوحات جانشینان او را نیز در نظر بگیریم، باز هم تا مناطق غربی هند و چین پیش نرفت. لذا این دلیل نیز کاملاً مردود است.

3- هر چند گزارش‌های متعددی از سدسازی او وجود دارد، اما اولا از نظر علمی معتبر نیستند و با فرض اعتبار هم، هیچ گزارش تاریخی معتبری از ساخت سدی که مصالح اصلی آن از فلزات باشد، درباره اسکندر گزارش نشده است. البته به این معنا نیست که ساخت چنین سدی را توسط او به طور قطع منتفی ندانست، اما طبیعی است که تا اثبات چنین چیزی باید آن را از نظر علمی انکار کرد.

4- هر چند در متون سریانی و تواریخ و متون ادبی حکمی مسلمانان، شواهدی بر موحد بودن او هست، اما به نص صریح تاریخ، او اصلاً موحد نبوده، چه برسد به این‌که بخواهد مردم را به توحید دعوت کند و در این راه آسیب هم ببیند. آری! او مانند سایر مردم آن زمان در محدوده رشد و نمو خودش، معتقد به رب النوع‌های متعدد بوده است.

خلاصه این‌که هر چند می‌توان او را به نوعی رومی دانست، اما این شباهت، با توجه به فارق‌های متعددی که وجود دارد، حداقل برای پیروان مکتب اهل بیت کاملاً مردود می‌باشد.

* داریوش بزرگ هخامنشی:

1- هر چند او پادشاهی بزرگ بود و کارهای و اقدامات حکومتیش نسبت به زمان خود بسیار جلوتر بود، اما اهل روم نبود.

2- بعید نیست بتوان او را موحد دانست و مخالف شرک و بت‌های آن زمان، اما در راه توحید و دعوت به توحید، هیچ‌گاه فرقش شکافته نشد و غیبتی هم نداشت.

3- حیطه فرمان‌روایی او هر چند بسیار بزرگ و بیش‌از کورش بود و به غربی‌ترین مناطق شناخته آن زمان رسید، اما به جایی که بتوان آن را مطلع الشمس دانست، نرسید.

4- هیچ سد دفاعی در مقابل مهاجمین نساخت که ویژگی‌های ذکر شده برای سد ذوالقرنین را داشته باشد.

خلاصه این‌که هر چند او ویژگی‌های مشترکی با ذوالقرنین دارد، اما فارق‌های او با ذوالقرنین به اندازه‌ای زیاد و کلیدی است که نمی‌توان او را مصداق ذوالقرنین قرآن دانست.

* کورش بزرگ هخامنشی:

اینک مروری داشته باشیم بر شباهت‌ها و تفاوت‌های کورش بزرگ هخامنشی و ذوالقرنین.

1- طبق گزارش‌های تاریخی، محدوده متصرفات کورش بزرگ را شاید با تسامح بتوان تا غربی‌ترین خشکی‌های شناخته شده آن زمان یعنی همان مغرب الشمس دانست، اما بر اساس همین گزارش‌های تاریخی، محدوده متصرفات او از شرق و شمال شرقی نهایتا تا مرزهای شرقی پاکستان و افغانستان فعلی بوده و از شمال شرق نیز تا بخش‌های عمده‌ای از ازبکستان، تاجیکستان و بخش جنوبی ازبکستان و قرقیزستان فعلی می‌باشد و معلوم است که نمی‌توان آن را مصداق مشرق الشمس دانست. حتی فتوحات هخامنشیان در وسیع‌ترین زمان هم به مشرق الشمس نرسید.

2- دیدیم که انتساب سنگ‌تراشه مرد بالد‌ار موجود در مرغاب به کورش بزرگ نیز اصلاً جنبه علمی نداشته و نهایتا در حد یک احتمال شبه علمی است.

حال حتی اگر کسی این انتساب را معتبر هم بداند، باز هم با توجه به مساوی بودن شاخ‌های روی سر یا کلاه این سنگ‌تراشه، حداقل با دو مشکل مواجه می‌شویم. اول، عدم تطبیق آن با قوچی که در کتاب دانیال آمده است، چرا که در آن کتاب تصریح شده است که یکی از آن دو شاخ بلندتر از دیگری بود. البته تفاوت‌های دیگری هم هست که پیش از این عرض شد و از جمله تفسیر خود کتاب دانیال از قوچ مورد نظرش است. مشکل دوم در این است که دیدیم به تصریح روایات معتبر مکتب اهل بیتb، منظور قرن در ذوالقرنین قرآنی، فرق سر است و نه شاخ یا هر چیز دیگری. حال بماند که هیچ گزارش تاریخی از شکافته شدن سر او، حال به هر علتی که باشد، وجود ندارد.

3- درباره مذهب کورش بزرگ، اگر بخواهیم به مطالب عهد عتیق اعتماد کنیم، بعید نیست بتوان او را فردی موحد یهودی دانست، اما این مطلب با آن‌چه در استوانه کورش بزرگ آمده و فعلاً از اعتبار علمی برخوردار است، تفاوت دارد، چرا که دیدیم او به صراحت خود را پرستنده مردوک و نبو خدایان بزرگ بابلی دانسته و از این دو خدای بین‌النهرین و سایر خدایان نیز استمداد می‌کند که طبیعی است چنین مطالبی با اعتقادات توحیدی هماهنگی ندارد. حال بماند که آباد کردن بت‌خانه‌ها نیز با این گونه اعتقادات محل کلام است. لذا یا باید به گفته‌های عهد عتیق اعتماد کرد، یا با توجه به نوشته‌های مندرج در استوانه کورش بزرگ که طبیعتاً امثال ما که حداقل بخشی از عهد عتیق را تحریفی دانسته و به منشور کورش بزرگ اعتماد بیشتری داریم، به ناچار باید این پادشاه بزرگ هخامنشی را غیر موحد بدانیم و این در حالی است که بر اساس تصریح آیات قرآن و نیز روایات معتبر مکتب اهل بیتb، ذوالقرنین نه تنها خودش مردی موحد بود، بلکه مردم را به توحید دعوت می‌کرد و از این بابت هم آسیب دید و فرقش شکافته شد.

آری! طبق آن‌چه در استوانه کورش بزرگ آمده است، او پس از فتح بابل به خلاف بندگان صالح الله عز و جل که مردم را به توحید و تقوای او دعوت می‌کرده‌اند، نه تنها هیچ‌گونه تلاشی برای دعوت ایشان به یکتاپرستی نکرده، بلکه خود را معتقد به مردوک و نبو معرفی می‌کند که به آبادانی بت خانه‌ها اقدام کرده است و این یا نشانه سستی فاحش در اعتقاد است و یا بی‌دینی به معنای کامل آن که بسیاری از استعمارگران بزرگ تاریخ برای جلب حمایت ملل مغلوب و تحت استعمار از این شیوه بهره می‌برده‌اند.

4- دیدیم که گزارش‌های شبه‌تاریخی درباره ساخته شدن سدی با مصالح فلزی در داریال یا هر جای دیگر نیز توسط کورش بزرگ متعبر نیست و از نظر علمی قابل انکار است

5- با هیچ توجیهی نمی‌توان او را فردی رومی دانست.

خلاصه این‌که شاید مختصری شباهتی بین او و ذوالقرنین باشد، اما تفاوت‌های بین این دو به قدری زیاد و کلیدی است که از باب شباهت، حتی در نرتبه‌ای پایین‌تر از داریوش بزرگ قرار می گیرد.

* امیر مؤمنان، علی بن ابی‌طالبj:

شباهت‌های ایشان به ذوالقرنین، بیش‌تر از افراد گذشته است که به اجمال مرور می‌کنیم؛

1- شاید بتوان ایشان را به نوعی مصداق «ملک» دانست.

2- ایشان نَه تنها موحد، بلکه مصداق بارزی برای آن‌ها است.

3- ایشان مردم را به توحید و تقوای الهی دعوت می‌کرد و در این را هم آسیب دیدند و فرقشان شکافته شد.

4- شاید بتوان بیست و پنج سال خانه‌نشینی و محرومیت ایشان در زمان خلافت خلفای سه‌گانه راشدین را مصداق غیبت دانست.

با وجود این دست شباهت‌ها، فارق‌های جدی هم وجود دارد. مثلا هیچ نشانی از ساخت سدی دفاعی، آن هم از نوعی که برای سد ذوالقرنین ذکر شده است، نداریم. یا ایشان را نمی‌توان به هیچ توجیهی رومی دانست. همین‌طور توجیه قطعی و مقبولی برای سفرهای به مطلع الشمس و مغرب الشمس ایشان نداریم و مطالبی از این دست، لذا علی رغم شباهت‌های زیاد و کلیدی ایشان با ذوالقرنین قرآن، و حتی بیش از موارد گذشته، فارق‌های مهم و کلیدی وجود دارد که ایشان را هم نمی‌توان مصداق ذوالقرنین قرآن دانست.

* امام عصر، حضرت حجة بن الحسن العسکریf:

ایشان هم شباهت‌های مهمی با ذوالقرنین قرآن دارند.

1- ایشان را می‌توان مصداقی از «ملک» معرفی کرد، البته ملکی در آینده.

2- ایشان هم از مصادیق بارز موحدین و آمرین به معروف و ناهیان از منکر است که مردم به توحید و تقوای الهی دعوت خواهند کرد.

3- با توجه به داستان مادر ایشان که از نظر روایی قابل قبول است و از نظر تاریخی هم شواهدی بر تأیید آن وجود دارد که آقای دکتر مهدی قندی و دوستانشان زحمتی خوبی برای آن کشیده‌اند، می‌توان ایشان حتی به نوعی «رومی» دانست.

4- ایشان دارای غیبتی هستند که بی‌شباهت به غیبت ذوالقرنین نیست، اما تفاوتی هم دارد. در روایات متعدد معتبر تصریح شده است که غیبت ایشان، بعد از شکافته شدن سرشان بوده، در حالی که غیبت ایشان در حال حاضر، بعد از شکافته شدن سرشان نبوده است، مگر در آینده چنین اتفاقی بیفتند که حداقل فعلا چیزی نمی‌دانیم و ناچاریم توقف کنیم.

5- تا به حال سدی، خصوصا با مشخصات سد ذوالقرنین، برای ایشان سراغ نداریم، مگر در آینده رخ دهد که البته برای این هم فعلا دلیلی سراغ نداریم و باز ناچاریم توقف کنیم.

خلاصه این‌که ضمن شباهت‌های بسیار زیادی که ایشان با ذوالقرنین قرآن دارند، نکاتی وجود دارد که حداقل فعلا ایشان را هم نمی‌توان مصداق ذوالقرنین قرآن معرفی کرد. خصوصا این‌که بنا بر شواهد موجود، ظاهرا ذوالقرنین برای گذشته‌های تاریخ است و نَه آینده پیش روی ما.

سایر گزینه‌هایی هم پیش از این بررسی کردیم، کلا خالی از اعتبار هستند و تا این‌جا، ما کسی را به عنوان ذوالقرنین قرآن سراغ نداریم.

* پس ذوالقرنین مورد نظر قرآن چه کسی است؟

طبق بررسی‌هایی که انجام دادیم، هیچ مصداق تاریخی از شخصیت‌های دینی در اسلام، یهودیت، مسیحیت، زرتشتی و حتی سایر ادیان و نحله‌ها و اقوام مختلف، برای ذوالقرنین پیدا نکردیم و باید صبر کنیم تا ببینیم یافته‌های آینده ما را به کسی رهنمود می‌کند یا خیر.

همین‌طور متوجه نشدیم که سد ذوالقرنین، چیست و کجا است. آیا سدی است که باید در جغرافیای زمین به دنبال آن بود، یا در بیان استعاره و مانند این‌ها است.

هم‌چنین درباره یأجوج و مأجوج و کیفیت آن‌ها چیزی به دست نیاوردیم ه کیستند، یا چیستند.

گزینه‌هایی هم داشتیم، هیچ‌کدام نمی‌تونستند مصداق ذوالقرنین باشند.

جمع‌بندی این‌که فعلا باید در مصداق تاریخی او توقف کنیم تا بلکه در آینده چیزی قطعی بر ما معلوم شود.

و سخن آخر این‌که، بر خلاف تصور عده‌ای از افراد و حتی عده‌ای از بزرگان، مرحوم علامه طباطبایی نیز متوجه تفاوت‌هایی جدی در این دو شخصیت بوده و پس از حدود 70 صفحه بحث و تلاش برای اثبات تطبیق این دو نفر، در خود تفسیر المیزان (ج 13، ص 396) می‌نویسند: «هذه جملة ما لخصنا من کلامه و هو و إن لم یخل عن اعتراض ما فی بعض أطرافه لکنه أوضح انطباقا علی الأیات و أقرب إلی القبول من غیره.» یعنی: «این جمله‌ای است از آن‌چه ما از کلام او خلاصه کرده‌ایم و اگرچه در برخی از جوانب آن اعتراضی وجود دارد، اما به وضوح با آیات تطابق بیشتری دارد و از دیگران نزدیک‌تر به پذیرش است» که البته دیدیم این تفاوت‌ها به گونه‌ای است که امکان ندارد این دو نفر، یعنی کورش و ذوالقرنین قرآن یکی باشند و بلکه مورد امیر مؤمنان و امام عصرc و حتی داریوش بزرگ، شباهت بیش‌تری با ذوالقرنین قرآندارند، لذا اگر به دنبال آن باشیم که شباهت بیش‌تر را مبنا قرار دهیم، این افراد شبیه‌تر هستند و کورش بزرگ در رتبه چهارم قرار دارد. حالا بماند که این کار، یعنی شبیه‌تر را، صرفا به جهت شباهت بیش‌تر، با وجود فارق‌های مهم و کلیدی، مصداق فردی بدانیم، مانند است که گربه یا حتی شیر را به جهت شباهت‌هایی که با ببر دارند، «ببر» بدانیم که به خوبی و از باب مثال، به راحتی اشتباه بودن این کار را نشان می‌دهد.

ختم کلام این‌که اگر بخواهیم پای‌بند به عقل و علم و نصوص معتبر باشیم، فعلا نمی‌توان کسی را مصداق ذوالقرنین قرآن بدانیم و ذوالقرنین کسی است که هنوز در حاله‌ای از ابهام قرار دارد.

* و سخن آخر:

همان‌طور که در جلسات ابتدایی عرض کردم، این بحث ما بر اساس مبانی مکتب اهل بیتb است. یعنی کسانی که قرآن وحیانی دانسته و علاوه بر ثقل اکبر که قرآن کریم است، به ثقل اصغر که روایات معتبر، محکی از آن‌ها است، باور دارند. البته همان‌طور که ملاحظه فرمودید این مجموعه برای کسانی که به هر دلیلی روایات را نمی‌پذیرند و تمایل دارند فقط به قرآن اتکا کنند، نَه تنها هم گویا است، بلکه خروجی آن درباره کیستی ذوالقرنین با آن‌چه ما باورمندان به ثقلین به آن رسیدیم، فرقی نمی‌کند. در این‌جا و به عنوان سخن آخر، لازم دیدم دو نکته دیگر را عرض کنم.

اول این‌که اگر کسی به روایات مکتب خلفا مراجعه، حداقل آن مقداری که من مطالعه کرده‌ام و سعی کرده‌ام چیزی از قلم نیندازم، به احتمال زیاد به همین جمع‌بندی می‌رسد که ما رسیدیم، یعنی هیچ کدام از گزینه‌های موجود، ضمن شباهت‌های کم و زیادی که با هم دارند، با ذوالقرنین، هماهنگ نیست.

دوم این‌که افرادی هستند که که کل داستان داستان ذوالقرنین در قرآن را زیر سؤال برده و مانند داستان طوفان نوحj، یا حتی خود او، داستان ابراهیمj، داستان‌های حضرت داود و سلیمانc و خیلی داستان‌های دیگر قرآن یا حتی سایر کتب مورد قبول ادیان و مذاهب، اساطیر الاولین یا برگرفته از آن‌ها می‌دانند. آن‌ها هم دلایلی و شواهد و قرائنی دارند که حداقل ابتداء قابل قبول به نظر می‌رسد، اما طبیعتا امثال ما هم جواب‌هایی برای آن دارند که آن قبول اولیه را قابل تأمل و حتی مخدوش می‌کند. به عنوان مثال مقایسه داستان ذوالقرنین قرآن با رومانس اسکند مقدونی که به زبان سریانی بوده و قرائتی مسیحی از اسکندر ارائه می‌دهد است. پیش از این اشاره‌ای به این متن داشتم که اسکندر را فردی مسیحی معرفی می‌کند، در حالی که می‌دانیم او بیش از سه قرن قبل از میلاد مسیح بوده است. برخی ادعا می‌کنند نسخه اصلی این نوشته، مربوط به زمان خود اسکند است که پشتوانه علمی ندارد و اتفاقا دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد حداقل بخش‌هایی از آن برای قرن‌ها بعد از میلاد مسیحj است. قدیمی‌ترین نسخه‌ای که از این کتاب وجود دارد، نهایتا برای قرن هفتم یا حتی هشتم میلادی است که عملا بعد از بعثت نبوی می‌شود. بعضی بر این باور هستند که این متن از باورهای شرقی درباره اسکندر الگوگیری کرده است و بعضی خلاف آن را باور دارند، یعنی معتقدند که این داستان در موجه جلوه دادن اسکند در فرهنگ شرقی تأثیر گذاشته است. آ‌ن‌چه ما می‌دانیم این‌که اسکند در دوره ساسانیان، حداقل در نیمه دوم آن‌ها، فرد بدنامی بوده و مورد غضب پادشاهان و روحانیان زرتشتی و به تبع آن‌ها سایر زرتشتیان بوده است، اما در دوره سلوکیان و حتی اشکانیان، یا حداقل بخش‌هایی از آن، فرد مورد احترامی بوده است. نکته دیگر درباره رومانس اسکند این‌که در طول قرون، فرازهایی به آن افزوده شده است، مثلا داستان سد ذوالقرنین متأخر از بعضی دیگر از داستان‌ها است، یعنی در نسخه‌های قدیمی‌تر نیست.

این بحث‌ها که مفصل، دقیق و بین‌رشته‌ای هم هست، عملا بحث‌های برون دینی و بر سر اصل نبوت نبی مکرم اسلامp و وحیانی بودن قرآن است که موضوع بحث این سری ما نبود و شاید روزی آن را هم تکرار کردیم، تا در مجلدی مستقل تنظیم و چاپ شود.

* و اما نظر من:

در ابتدا مطلبی را به عنوان یک احتمال مطرح کنم، تا مخاطبان دچار سوء برداشت نشوند. تأکید می‌کنم فقط به عنوان یک احتمال. احتمالی که ندیده‌ام کسی مطرح کند. اگر کسی صرفا به آیات قرآن استناد کند و به روایات معتبرما باور نداشته باشد، این احتمال وجود دارد که آن‌چه قرآن درباره ذوالقرنین و در پاسخ به سؤال‌کنندگان می‌گوید، اصلا در بیان یک واقعیت حقیقت بیرونی نباشد، بلکه با توجه به آیه «وَ یَسْئَلونَکَ عَنْ ذی‌الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأتْلوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً»، ایشان درباره فردی سؤال می‌شوند که وضعیتش برای مردمان آن عصر در آن منطقه یا کلا معلوم نبود، یا بسیار مبهم بود و به همین جهت از حضرت رسول اللهp سؤال کردند، تا شاید نبوت ایشان را به چالش بکشند. اگر بپذیریم که این سؤال برای به چالش کشیدن ادعای ایشان در نبوت و ارتباط به وحی باشد، طبیعتا ایشان هم باید بر اساس باور مخاطبان پاسخ دهند، چه این باور درست باشد و چه نادرست. اگر با این دست‌فرمان پیش برویم، آن وقت اصلا نباید دنبال مصداق حقیقی ذوالقرنین باشیم، چون معلوم نیست چه مقدار از آن‌چه در قرآن آمده است، در بیان واقعیت حقیقی است و چه مقدار بر اساس باورهای نادرست سؤال‌کنندگان. ممکن است همه آن حقیقت داشته باشد و ممکن است کلا بر اساس باور مخاطب باشد و ممکن است در طیفی بین این دو قطب قرار داشته باشد. البته این را فقط به عنوان یک احتمال، ولو ضعیف، اما قابل تأمل بیان می‌کنم.

دیگر این‌که اگر فرض را، طبق باور فعلی من بر اساس آن‌چه عرض کردم، بر این بگذاریم که ذوالقرنین واقعیت بیرونی دارد و قرآن هم در بیان حقیقت مطلب است و نَه انتظار چالشگران نبوت حضرت رسول اللهp، آن وقت این احتمال مطرح می‌شود که شاید همه داستان‌ها و اقدامات مذکو در قرآن، در بیان واقع باشد، یا حداقل قسمت‌هایی از آن در باب استعاره و تشبیه و تمثیل و سایر فنون بلاغی باشد که طبیعتا قرآن که قرار است عربی یا همان فصیح و بلیغ باشد، نمی‌تواند از آن خالی باشد. به عبارت دیگر خود ذوالقرنین واقعیت بیرونی دارد، اما بعضی از داستان‌ها اقدامات او از باب انواع مجاز در ادبیات است.

با این دو مقدمه، یم بار دیگر باورهای خودم را یک بار دیگر عرض می‌کنم.

  1. او قطعا یا قاعدتا انسان بوده است.
  2. قطعا پیامبر نبوده است.
  3. به احتمال بسیار زیاد پادشاه بوده است و اگر پادشاه هم نبوده، قاعدتا جایگاهی داشته که مصداق «ملک» در لغت عرب به حساب می‌آمده است.
  4. نَه تنها موحد بود، بلکه به توحید دعوت می‌کرد و بابت این اقدام الهی، دو بار هم آسیب جدی دید.
  5. نه تنها بنده صالح الله عز و جل،‌ بلکه از مصلحین الهی بود که مردم را به تقوای الهی دعوت می‌کرد.
  6. الله تعالی به او عنایت ویژه‌ای داشت و خیرخواه او بود و او را یاری می‌کرد.
  7. از جمله محدَّثین بود.
  8. قرن در ذوالقرنین نه به معنای شاخ و شاخک است و نه پر مانند آن، بلکه قطعا به معنای فرق سر است و البته ممکن است معانی دیگری هم داشته باشد که پیش از این گفته شد، اما شاخ و شاخک و پر مانند این‌ها، جزء آن نبود.
  9. قرنش، یا همان فرق سرش را دو بار شکافتند که علت آن هم مخالتفش با شرک و مانند آن بوده است. وجه تسمیه لقب او هم همین شکافته شدن فرقش بود.
  10. بین دو باری که مورد سوء قصد قرار گرفت و فرقش شکافته شد، از قوم خود به نوعی غایب شد.
  11. ابتدا عازم سرزمین‌های غربی شد و تا مغرب الشمس، یعنی غربی‌ترین خشکی‌های شناخته شده آن زمان پیش رفت.
  12. پس از آن، قصد سرزمین‌های شرقی کرد و تا مطلع الشمس، یعنی شرقی‌ترین خشکی‌های شناخته شده آن زمان رسید.
  13. مردمان این شرقی‌ترین سرزمین، نسبت به ساختمان‌سازی، علمی نداشتند.
  14. در سفر سوم به سوی دیگری حرکت کرد که جهتش معلوم نیست و در آن‌جا با قومی مواجه شد که سخن دیگران را متوجه نمی‌شدند و مورد هجوم یأجوج و مأجوج قرار داشتند.
  15. سدی دفاعی برای مقابله با هجوم یأجوج و مأجوج ساخت.
  16. ماهیت این اقوام یا این پدیده‌ها که یأجوج و مأجوج نامیده شده‌اند، بر من معلوم نشد.
  17. سدی که او ساخت بین دو بلندی قرار داشت که باز هم ماهیت این دو بلندی و مکانش بر من معلوم نشد.
  18. سد یا تماما از فلزات و به طور خاص از آهن یا آلیاژی از آن ساخته شده بود و یا جنس اصلی آن از این‌ها بود. اگر هم از آهن و مانند آن نبود، ویژگی‌هایی مانند استحکام و مانند آن دارد.
  19. این سد، هر چه هست و هر کجا هست، قاعدتا تا زمان قیامت باقی است.
  20. انهدام این سد و هجوم یأجوج و مأجوج که گفتیم معلوم نشد کیستند یا چیستند، قاعدتا از نشانه‌های نزدیک به قیامت است.
  21. ذوالقرنین یا اصالتا رومی بود، یا استقرار اصلیش در آن‌جا بود، اما این‌که روم، دقیقا کدام منطقه است، معلوم نشد. این مورد را به توضیحات روایت 63/11 مراجعه کنید.

این آخر کاری هم مطلب احتمالا غیر منتظره‌ای عرض کنم که تا جایی که من سراغ دارم، کسی به این موضوع اشاره نکرده است. مطلبی که خیلی خویشتن‌داری کردم لو ندهم تا این‌جا و در آخر کار عرض کنم، تا به قول آقای موسوی مثل سریال‌های خارجی پر طرف‌دار، تَه داستان را باز بگذارم و ادامه ندهم که خودتان در مورد آن تأمل کنید.

بر اساس بعضی شواهد، مردمانی که در دوره باستان، در جنوب اروپا زندگی می‌کردند، سواحل شرقی دریای مدیترانه را محل طلوع خورشید دانسته و به آن سرزمین طلوع خورشید می‌گفتند. واژه لوانتین (Levantine) در انگلیسی و فرانسه، لوانتینو (levantino) در اسپانیانی، پرتغالی و ایتالیایی، یا لوانتشه (Levantische) در آلمانی مانند آن، دقیقا به همین معنا، یعنی سرزمین طلوع آفتاب است. اگر ما این لوانتین را معادل مطلع الشمس بگیریم، یعنی ذوالقرنین و کارهایش‌هایش اصلا ربطی به مناطق شرقی‌تر خاورمیانه، مانند عراق و فلات ایران و شمال و جنوب آن ندارد و باید ذوالقرنین را در اروپاییان باستان جست و جو کرد. کسی که از غرب، تا سواحل غربی اروپا رفت، از شرق به دریای مدیترانه، یا نهایتا سواحل شرقی آن رسید و در سمت دیگری هم کارهایی انجام داد که از تکرارش بگذریم و الی آخر.

سلام علی من بشرهم الله، «الذین یستمعون القول، فیتبعون أحسنه، أولئک الذین هداهم الله و أولئک هم أولو الألباب.»

و صلی الله علی محمد و آله

(بخش‌هایی از این جلسه، مربوط به گفت و گوی بعد از جلسه رسمی است که در جای مناسب جای‌گذاری شد.)

نمودار درختی مدرس

باز کردن همه | بستن همه