$


کیستی ذوالقرنین - جلسه 42 (تفسیر آیت 83 تا 99 سوره کهف)

$

جلسه گذشته درباره تنگه داریال و سد ادعایی آن صحبت کردیم و دیدیم که در این منطقه هیچ سد و مانعی با مشخصات سد ذوالقرنین در قرآن وجود ندارد و در این دو هزار و پانصد ساله وجود نداشته است.
امشب بحث را ادامه می‌دهیم و مطلب ابوالکلام آزاد و بعضی دیگر از افراد را هم مرور می‌کنیم.

* ادامه بحث تنگه داریال و سد آن و ارتباط آن با کورش بزرگ

هر چند کتاب ابوالکلام آزاد، چه از نظر تاریخی و  باستان‌شناسی و

پیش‌نهاد می‌کنم اگر از خاطرتان رفته، چند موضوع را مجددا مرور کنید. یکی داستان افسانه‌ای و پر از کذب و خرافه سلام ترجمان در عصر عباسی از این منطقه و سد آن است. دیگری نقشه‌هایی گذشتگان از سد یأجوج و مأجوج در نقشه‌های خود ترسیم کرده بودند.

خاطرم نیست این را عرض کرده بودم، یا خیر، اما در متون مسلمانان درباره محل سد ذوالقرنین، نظرات مختلفی بیان شده است که چند مورد را عرض می‌کنم.

1- احمد بن محمد النحاس که از مفسران قرآن در مکتب خلفا، در نیمه اول قرن چهارم است، در معانی القرآن (ج 4، ص 293)، مرسلا از عطاء الخراسانی از ابن‌عباس نقل کرده است که «سدین»، دو کوه در آذربایجان و ارمنستان هستند. بعید نیست این دست مطالب در ذهن ابوالکلام بوده و در نظریه او تأثیر گذاشته است.

2- ابن ابی‌سعود که از مفسران قرن دهم است، در تفسیر خود (ج 5، ص 244) سدین را در منتها الیه ترکستان می‌داند که قاعدتا منظورش شمال‌شرق فلات ایران است، چرا که معمولا آن‌جا را به عنوان ترکستان می‌شناسند، اما اگر شمال‌غرب بوده که می‌شود شبیه مطلب احمد بن محمد النحاس. ملا فتح‌الله کاشانی و دیگرانی هم این نظر را مطرح کرده‌اند.

3- ابن عطیه، مفسر قرن ششم مکتب خلفا، در المحرر الوجیز (ج 2، ص 541) گزینه شمال شرق را، ولو ضعیف مطرح می‌کند که به نوعی مؤید نظر ابی‌السعود است.

4- محمد بن سلیمان الریحاوی که البته تقریبا معاصر است، در شرحی که بر قصیده «بدأ الأمالی» دارد، یعنی کتاب «نخبة اللآلی» (ص 66)، کنار دریای روم را مطرح می‌کند که مجموعه دریای مدیترانه و اژه و آن حدود می‌شود.

حالا شما منطقه ترکمنستان فعلی و شرق استان سین‌کیانگ چین را هم اضافه‌ کنید که تقریبا شمال شرق فلات ایران می‌شود. اگر کتاب‌های تفسیری مکتب خلفا را مرور کنید، گزینه‌های دیگری هم پیدا می‌کنید.

هر چند پرداختن به ادله ابوالکلام آزاد، واقعا کم‌ارزش است، اما از آن‌جایی که علامه طباطبایی به عنوان سردمدار مطرح شدن این نظریه بین شیعیان، به او اعتماد کرده و هنوز هم بعضا مورد استناد قرار می‌گیرد، خوب است مروری هم به فرمایشات ایشان داشته باشیم، تا در ضمن آن اضافات بعضی دیگر از محققان را هم عرض کنم.

 ابوالکلام آزاد، تنها دلیل جدی خود را واژه «پهاک گورایی» و «کاپان گورایی» مطرح می‌کند. عده‌ای هم به فرازی از رمان فلسفی اخلاقی گزنفون استناد می‌کنند که به هر دو خواهیم پرداخت.

اما در مورد «کاپان گورایی» و سایر ادعاهای ابوالکلام آزاد؛ ایشان ادعا می‌کند که کاپان گورایی به معنای دروازه کورش است. در حالی این کلمه هیچ ربطی به کورش و حتی معنی کورش ندارد. او حتی به واژه ترکی «دمیر قاپو» استناد می‌کند که به معنی «در آهنی» یا «در آهنین» است. حتی اگر «در آهنی» هم بگیریم، معلوم می‌شود که درها آهنی بوده و نَه کل دیوارها و سازه‌ها. حال بماند که «دمیر قاپو» و «پهاگ گورایی»، نام‌های شهر دربند هستند و نَه تنگه داریال. این دربند دروازه‌های بزرگ آهنی داشته که توسط خسرو انوشیروان ساخته، یا بازسازی شده بود. در متون تاریخی بعد از اسلام، این درهای آهنی را بالطبع «باب الحدید» نوشتند که ترکی آن «دمیر قاپو» می‌شود. بنا به نظر محققان، «گورایی» در «پهاگ گورایی» و «کاپان گورایی»، ربطی به «چور» یونانی و «چول» ارمنی دارد که به صورت «گور» و «گول» تغییر شکل داده و نام گذشته شهر دربند بوده است که در بعضی لهجه‌ها، «چُل»، «چارا»، «چولا»، «چولاک» و مانند این‌ها تلفظ می‌شده، دارد. در بعضی کتب تصریح کرده‌اند که ارمنی‌ها آن‌جا را «پهاک چورایی»، «کاپان چورایی» و «چورا پهاک» می‌گفتند که «چ» تبدیک به «گ» شده است و به معنای دروازه و پست نگهبانی شهر چورایی است. واقعا نمی‌دانم ابوالکلام آزاد، مخاطب خود را چه فرض کرده بود، اما هر چه فرض کرده بود، قاعدتا خیلی اشتباه نکرده بود، چرا که می‌بینیم حتی اهل علم و فضل هم بدون تحقیق، مطالب او را مقلدانه پذیرفتند و نقل کردند و به استناد آن نظریه‌پردازی‌هم کردند.

قبل از این‌که وارد مطلب گزنفون بشوم، این را هم اضافه کنم که «باب الحدید» یا همان در آهنی، صرفا مربوط به دربند نبوده است، بلکه جاهای دیگری هم بوده است که در آهنی بزرگی داشته و به باب الحدید مشهور شده است. مثلا در اوایل قرن ششم میلادی، یعنی زمانی که هنوز نبی مکرم اسلام در قید حیات بودند و دوره ساسانیان می‌شود، برای شهر سمرقند، دروازه آهنی بزرگی گزارش شده است که به همین دروازه آهنی هم مشهور بوده است و بعدها، عرب‌ها آن را «باب الحدید» نوشته‌اند.

اما مطلب گزنفون که بعضی سعی کرده‌اند مشکل را با آن حل کنند؛

گزنون در فرازی از کتاب خود آورده است که کورش، تیگران و عده‌ای از سواران زبده مادی و ارمنی را با خود همراه کرد تا منطقه مناسبی برای ساخت قلعه‌ای پیدا کند. بعد از رسیدن به آن‌جا، کورش از تیگران پرس و جو می‌کند که کدام مناطق محل هجوم کلدانی‌ها است و او هم سلسله جبالی را نشان می‌دهد ومی‌گوید که کلدانی‌ها، جاسوسانی دارند که اوضاع و احوال را رصد می‌کنند و به فرماندهان خود گزارش می‌کنند و در فرصت‌های مناسب، تاخت و تاز و غارات دارند. کورش هم دید این تاخت و تازها، موجب خرابی بخشی از ارمنستان است، برنامه جنگی می‌چیند تا قبل از خبردار شدن کلدانی‌ها، ارتفاعات این منطقه را تحت کنترل خود در آورد، لذا در اولین فرصت، سپاه خود را ساماندهی کرده و به فرماندهی خودش، به آن منطقه حمله می‌کند. در این حمله ارمنی‌ها عقب کشیدند، اما کورش که پیش‌بینی آن را کرده بود، مانع موفقیت کلدانی‌ها شد و آن منطقه را متصرف شد. بعد از تسلط کورش به این منطقه، به دستور او، بناها و نجارها فراخوانده شدند و برج و بارویی برای کنترل آن منطقه ساخت. در این بین اسیرانی از کلدانی را فرامی‌خواند و می‌گوید که قصد تاراج ندارد و برای برقراری صلح و آرامش آمده است و از آن‌ها می‌خواهد که پیامش را به پادشاهشان برسانند. آن‌ها هم رفتند و خلاصه صلح و صفا برقرار شد. پادشاه ارمنستان هم همراه بناها و نجارهایی، خدمت کورش رسید و گفت و گوهایی زیبایی بین آن‌ها رد و بدل شد و در این بین گفت که آن‌چه تو از ما غنیمت و بخشی هم قرض گرفتی، به مراتب کم‌تر چیزی بود که باید برای دفع این‌ها خرج می‌کردم و لذا خود را مدیون تو می‌دانم. کلدانی هم بعدا، خوش و خرم تسلیم کورش شدند و قرار شد در ازای مبلغی، در سرزمین‌های ارمنستان کشت و کار کنند و در مقابل هم اجازه دهند که ارمنی‌ها از ارتفاعات آن‌ها، برای چرای دام‌هایشان استفاده کنند و خلاصه بعد از چک و چانه‌زدن‌هایی، توافقی حاصل شد و این داستان با خوبی و خوشی تمام شد. پیش‌نهاد می‌کنم اگر حوصله داشتید، کتاب گزنفون را بخوانید، درست است که ارزش تاریخی ندارد، اما هم سرگرم‌کننده و جالب است و هم نکات ترتبیتی خوبی در آن هست.

اما برگردیم سراغ بحث خودمان. حتی با فرض اعتماد به کتاب گزنفون، می‌بینیم که برج و بارویی که کورش در آن‌جا ساخت، با کمک بنا و نجار بوده و نَه آهنگران و رییخته‌گران و مانند این‌ها . نَه این برج و بارو، شباهتی به سد ذوالقرنین دارد و نَه ماجرای کلدانی‌ها به یأجوج و مأجوج.

حال بماند که بر اساس کتاب گزنفون، این ماجراها، مربوط به قبل از حرکت به شرق و غرب کورش است، یعنی جریان حرکتی که گزنفون بیان می‌کند، بر عکس جریانی است که قرآن ذکر می‌کند.

بر اساس آیات قرآن، ذوالقرنین نَه با یأجوج و مأجوج جنگید و نَه عده‌ای از آن‌ها را به اسارت گرفت و نَه اصلا با آن‌ها مواجهه‌ای داشت، در حالی که طبق گزارش گزنفون، کورش با کلدانی‌ها جنگید، اسیر گرفت، با آن‌ها صلح و صفا برقرار کرد و حتی قرار شد به سرزمین‌های جنوبی بیایند و کشت و کاری داشته باشند و …

مردم آن منطقه هم ارامنه هستند، با زبان و فرهنگی شناخته شده و نَه قومی که «لا یَکادونَ یَفْقَهونَ قَوْلاً».

در این داستان آمده است که کورش، در ازای دریافت صد تالان، جان پادشاه ارمنستان را بخشید و البته صد تالانی هم قرض کرد و دفع شر کلدانیان هم در ازای همین غنیمت و قرض‌هایی است که از پادشاه ارمنستان می‌گیرد که این هم با صریح آیات قرآن درباره ذوالقرنین، مخالفت دارد.

از این دست ایرادات کم نیست، اما شاید یکی از جالب‌ترین‌هایش این باشد که کلدانیان که اتفاقا نبوکدنصر مشهور هم از آن‌ها است، نبونئید هم به نوعی در ادامه و پایان این‌ها قرار دارد، در جنوب بین النهرین زندگی می‌کردند و بعدها هم به شما آن، یعنی محدوده کرکوک و موصل مهاجرت کردند که به هر حال در جنوب ارمنستان قرار دارد و نَه در شمال آن. نمی‌دانم چه در ذهن گزنفون بوده یا چه شنیده بوده که داستان خود را چنین مغشوش و غلط ساخته بوده است و عجیب‌تر این‌که مطالب مربوط به کلدانی‌ها، خیلی مخفی نیست و حتی بچه مدرسه‌ای‌های نسل ما هم می‌دانند. البته منظورن درس‌خوان‌هایشان است. مگر بگوییم منظور گزنفون از کلدانی‌ها، چیز دیگری بوده است که خُب، این هم توجیهی است.

بگذارید مطلب را دوباره جمع‌بندی کنم، تا مجددا گذری هم به یأجوج و مأجوج داشته باشیم.

دره داریال، یا هر جای دیگری که بخواهد مانع هجوم اقوامی چنان مهاجم و غارتگر شود، باید چند ویژگی داشته باشد که مختصری مرور می‌کنیم.

1- مثلا باید بسیار مرتفع باشد. همین دره داریال در بعضی قسمت‌هایش عمقی بیش از 1700 متر دارد. اگر توسط کورش بزرگ، سدی با این ارتفاع، آن هم تماما، یا عمدتا با فلزات ساخته می‌شد، بعید بود در این دوهزار پانصد سال، از زمان هخامنشیان و سلوکیان تا اشکانیان و ساسانیان و بعدها در دوره مسلمان‌ها، از چشم تاریخ، اعم از پارسی، یونانی، رومی، ارمنی و … مخفی بماند. نَه هرودوت آن را شنیده باشد و نَه کتزیاس و نَه حتی گزنفون شیفته کورش، یا افراد بعد از آن‌ها.

2- باید این دره، تنها راه مواصلاتی دو طرف باشد که امکان حرکت گروهی بزرگ را امکان پذیر کند که بسته شدن آن، مانع هجوک اقوام شمالی به جنوبی شود و این در حالی است که در مجاورت این دره، معبرهای متعدد و حتی بسیار مناسب‌تری هم هست که می‌شد از آن عبور کرد.

3- یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در همین قسمت بارها تکرار کردم این‌که بنا بر نص صریح قرآن، سد ذوالقرنین هر چه که هست و هر کجا که هست، باید تا زمان نزدیک به قیامت پابرجا و مانع یأجوج و مأجوج باشد و به عنوان یکی از نشانه‌های قیامت  شکسته و منهدم شده و یأجوج و مأجوج سرازیر شوند.

ببینید «دکّا» را هر جور معنا کنیم، با ادعایی که درباره داریال وجود دارد، جور در نمی‌آید. «کوبیدن» و «منهدم شدن» معنا کنید. «مانند زمین نرم و هموار شدن» معنا کنید. «ذلیل و خوار و بی‌ارزش شدن» معنا کنید، «از کار و اهمیت افتادن» معنا کنید، «مخفی شدن زیر تلی از خاک یا هر چیز دیگری» معنا کنید، یا هر چیز دیگری، اگر فرض را بر این بگذاریم که قرار است نزدیک قیامت اتفاق بیافتد که به نص صریح قرآن چنین است، با داریال جور در نمی‌آید، مگر همین‌طور که ذیل آیه شریفه عرض کردم، بگوییم ربطی به قیامت ندارد و پیش از این اتفاق افتاده است و تمام شده است.

حالا که صحبت از یأجوج و مأجوج شد، خوب است نکاتی را هم درباره یأجوج و مأجوج و مردم تنگه داریال و مناطق اطراف آن عرض کنم. البته پیش از این، در مطالبی را عرض کرده‌ام، اما این‌جا هم نکاتی را به عنوان تکمله عرض می‌کنم که امیدوارم خیلی تکراری نباشد.

پیش از این دانستیم که در قرآن و روایات معتبر، مطلبی درباره کیفیت و کمیت و جنسیت یأجوج و مأجوج نداریم و از این نظر، حتی معلوم نیست این‌ها، مانند انسان‌ها و سایر حیوانات، موجودات دارای حیات حیوانی بوده‌اند، یا پدیده‌های طبیعی زمینی و سماوی هستند، یا چیز دیگری، اما روایات غیر معتبر جعلی، یا مظنون به جعل، کم نداشتیم.

جدای از نصوص، مطلب معتبر علمی و قطعی درباره این‌ها نداریم. مثلا بعضی یأجوج و مأجوج را، مغول‌ها، یا اقوام یوئه‌چی دانسته‌اند که در مقابل افرادی مانند مرحوم دکتر شاپور شهبازی، هیچ اعتباری برای این ادعا قائل نیستند. دیدیم که بعضی‌ها، هون‌ها و آلان‌ها و سکاها را که بعضا آریایی‌تبار هم بودند، یأجوج و مأجوج دانسته‌اند که آن هم نَه تنها دلیل معتبری نداشت که اتفاقا شواهدی بر خلاف آن هم بود.

اما آن‌چه می‌خواهم این جا عرض کنم، در ادامه مطلبی است که چند دقیقه قبل عرض کردم. مردم منطقه داریال، دربند، ارمنستان، گرجستان، آذربایجان و خلاصه منطقه قفقاز جنوبی که در شمال شرقی ایران ما و بین دیای خزر و دریاه سیاه قرار داشتند، دارای تمدنی باستانی بوده و حداقل از زمان هخامنشیان مردمانی متمدن و مرتبط با سرزمین‌های متمدن دیگر بوده‌اند که هیچ‌گونه «لا یَکادونَ یَفْقَهونَ قَوْلاً» با آن‌ها جور در نمی‌آید. بله مردمان قفقاز شمالی که الآن عمدتا جزء روسیه هستند، مانند چچن، داغستان، اوستای شمالی و آلانیا، قره‌چای و چرکس، آدیغیه و سایر مناطق این قسمت که همه‌اش خاطرم نیست، وضعیتشان فرق می‌کرد، اما یادمان باشد «لا یَکادونَ یَفْقَهونَ قَوْلاً» در مورد مردمانی است که ذوالقرنین با سد خود، آن‌ها از شر یأجوج و مأجوج نجات داد و نَه مهاجمانی که این‌ها را از بین می‌برند. حالا بماند که بسیاری از اهل علم، مانند مرحوم خانلری و دیگران، مردمان سکا، آلان، سرمت، آس‌ها و سایر مردمان قفقاز جنوبی و حتی شمالی را با آریایی‌های مادی و پارسی هم‌نژاد و دارای زبان مشترک می‌دانند که هر چند زبانشان تفاوت‌هایی داشته، اما این تفاوت، این‌گونه نبوده است که زبان هم را متوجه نشوند و اتفاقا متوجه هم می‌شدند. حتی در همین گزارش گزنفون که درباره ارمنی‌ها و کلدانی‌ها مرور کردیم، می‌بینیم که هم‌دیگر را می‌فهمند و ولو با مترجم، گفت و گوها دارند و هیچ اشاره‌ای ندارد که با «لا یَکادونَ یَفْقَهونَ قَوْلاً» جور در بیاید، مگر بخواهیم دست به تفسیر به رأی‌های عجیب و غریب بزنیم.

خب! مجدد جمع‌بندی کنم و برویم سراغ بحث بعدی که درباره پیکره مرد بالدار، با دو چیز شبیه شاخ است و خوش‌بختانه، هنوز در پاسارگاد موجود است.

هر جور حساب کنیم، ادعای سد تنگه داریال و سد آن، یا خیال‌بافی است، یا خدای ناکرده فریب مخاطب و دروغ‌پردازی برای اثبات چیزی که مطلوب فرد است.

بحث ما در این موضوع تمام. إن شاء الله جلسه آینده به ماجرای قوچ دو شاخ و کتاب دانیالj می‌پردازیم.

و صلی الله علی محمد و آله

نمودار درختی مدرس

باز کردن همه | بستن همه