$


روش فهم قرآن (تفسیر قرآن) - جلسه 18

$

* علم در لسان آیات قرآن و روایات معتبر:

پیش از این‌که درباره علم و تعریف آن در آیات قرآن و روایات معتبر مکتب اهل بیتb صحبت کنیم، لازم است تقسیم‌بندی و تعریفی از انواع آگاهی‌های انسان را بررسی کرده و بعد هم مروری بر تعریف علم در ادبیات کهن و جدید فارسی داشته باشیم تا نوبت به معنای علم در ادبیات عرب و به طور خاص لسان آیات و روایات برسد.

* انواع آگاهی‌های انسان:

به مناسبت‌های مختلف درباره انواع آگاهی‌های انسان و مفهوم علم سخن گفتیم که مفصل‌ترینش در بحث قطع و ظنی بود که ذیل کفایه داشتیم. این‌جا خلاصه مفیدی از همان مباحث را خدمتتان عرض می‌کنم. إن شاء الله.

بزرگان درباره انواع آگاهی‌های انسان دسته‌بندی‌هایی دارند که در کتبشان موجود است. آن‌چه حقیر عرض می‌کنم، نظر و تقسیم‌بندی خودم است که با ملاحظه نظرات مختلف در منطق، فلسفه، اصول فقه، پارادایم‌های مختلف فلسفه علم تجربی یا همان sceince و نیز آیات قرآن کریم و روایات معتبر حضرات معصومینb استخراج کرده‌ام و ممکن است با آن‌چه در کتب یا فرمایشات بزرگان مواجه می‌شوید، تفاوت‌هایی داشته باشد.

با توجه به مقدمه‌ای که عرض شد، آگاهی‌ها، اخبار، اطلاعات، استنباط‌ها و مانند این‌ها را به چهار دسته تقسیم می‌کنیم:

1- «یقین»: ما چیزی را یقینی تعریف می‌کنیم که احتمال خطا در آن مفروض نیست و به عبارتی صحت آن، 100% به معنای ریاضی آن است. یقینیات نَه تنها نزد عُقلا مورد پذیرش است، بلکه عقلاً هم قابل قبول است. این یقین از راه‌های مختلفی ممکن است برای فرد به وجود آید، مانند تعقل، تجربه، استدلال، محاسبه و غیر آن که فعلاً از بحث ما خارج است.

یقین، تقسیم‌بندی‌هایی دارد که خصوصا در کتب فلسفه و عرفان به آن پرداخته‌اند. تقسیم‌بندی‌هایی مانند علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین. این سه اصطلاح از قرآن وام گرفته شده است و قبل از این‌که توضیحات و تقسیمات خودم را عرض کنم، خوب است مروری ولو به اجمال، به این سه اصطلاح داشته باشیم.

  1. علم الیقین: این مرتبه از یقین را، اولین و پایین‌ترین مرتبه از یقین دانسته‌اند و یقینی است که به واسطه علم و دانش و بر اساس استدلالی به دست می‌آید که هیچ شبهه‌ای به آن وارد نیست. این نام را از آیه 5 سوره تکاثر گرفته‌اند که الله تعالی می‌فرماید: «کَلاّ لَوْ تَعْلَمونَ عِلْمَ الْیَقینِ».
  2. عین الیقین: این مرتبه از یقین، در مرتبه بالاتری قرار دارد. عرفا می‌گویند که علم الیقین کار فلاسفه است که با استدلال و صغری و کبرای به یقینی می‌رسند، اما انسان می‌تواند به مرتبه‌ای بالاتر که مشاهده است است برسد و حقیقت را ببیند و به آن یقین پیدا کند. این نام از آیه 7 سوره تکاثر گرفته شده است که الله تعالی می‌فرماید: «ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقینِ».
  3. حق الیقین: این مرتبه را بالاترین مرتبه یقین دانسته‌اند. عرفا بر این باور هستند که بعضی افراد به مرتبه‌ای می‌رسند که نَه تنها حقیقت را می‌بینند، بلکه عین شهود حق می‌شوند و از غیر، فانی و در خدا باقی می‌شوند و دیگر برای خود استقلالی نمی‌بینند. کسانی که وحدت وجود خوانده باشند، این مطالب برایشان قابل درک است. این اصطلاح هم از قرآن وام گرفته شده است. الله تعالی در آیه 51 سوره حاقه می‌فرماید: «وَ إنَّهُ لَحَقُّ الْیَقینِ». البته ضمیر «ه» در «إنه» به قرآن بر می‌گردد و ربطی به مطلب آقایان ندارد و فقط نام را از این جا وام گرفته‌اند.

مثال ساده این سه نوع یقین این می‌شود که در علم الیقین، کسی خود آتش را نمی‌بیند، اما نشانه‌های قطعی و بدون شبهه آتش را می‌بیند و از باب ادله، یقین به وجود آتش می‌کند. در عین الیقین، این می‌شود که فرد، خود آتش را می‌بیند و یقین به وجود آتش پیدا می‌کند، اما در نوع سوم، در آتش می‌سوزد و آتش را به تمامه و به حق وجودی آن درک می‌کند.

ما در این جا قصد ورود به این سه تعریف و نقد و بررسی آن را نداریم، چرا که هم بسیار طولانی است و هم از بحث فعلی ما خارج است، لذا فعلا همین مقدار را داشته باشید تا عرایض خودم را هم تقدیم کنم و در نهایت، مختصری دیگر درباره این سه تقسیم‌بندی بگویم.

و اما عرایض خودم؛

یکی از تقسیم‌بندی‌های امور یقینی، به نوعی و شخصی است.

  • یقینیات نوعی یا عمومی: آن است که همه عقلا به یقینی بودن آن اتفاق نظر دارند.
  • یقینیات شخصی: آن است که بعضی از عقلا، کم یا زیاد، به یقینی بودن آن اتفاق نظر دارند، اما عقلایی هم هستند که یا مخالف آن هستند، یا در یقینی بودن آن تردید دارند. دقت بفرمایید که عقلا بدون قید مورد نظر است، یعنی عقلا، جدای از دین و باور و …

لازم به ذکر است که یقین شخصی از منظر یقین‌کنندگان، یقینی است، اما ممکن است از منظر دیگران چنین نباشد. حتی ممکن است دیگرانی یقین به خلاف آن داشته باشند، اما علی ای حال! برای خود این افراد تا خلاف آن ثابت نشود، یقین است و احتمال خطایش صفر است.

خوب عنایت بفرمایید که حتی خود یقین نوعی هم، فعلا نوعی و 100% مورد اطمینان است و ممکن است بعدها، مورد خدشه قرار گیرد، یا حتی معلوم شود که خطا بوده است. کما این‌که قرن‌ها، بلکه هزاره‌ها باور بر این بود که یقینا تسلسل در علیت محال است، اما الآن عده‌ای از اهل فن در آن تردید دارند. یا قرن‌ها، بلکه هزاره‌ها باور یقینی بر این بود که خورشید دور زمین می‌چرخد، اما الآن بطلان آن از امور یقینی است. لذا وجود امور یقینی، هر چند غیر قابل انکار است، اما خوب است که انسانِ عالم، محتاطانه با آن‌ها برخورد کند.

بدیهیات، اگر واقعاً بدیهی باشند، از نوع یقینیات نوعی هستند و نشانه آن هم همین است که کسی نباید در آن تشکیک کنید، چه برسد به انکار.

با این حساب، کاملا معلوم است آن‌چه عرفا، «علم الیقین» می‌دانند، ممکن است نوعی باشد، یا شخصی، کما این‌که در بعضی از این‌ها، خود فلاسفه هم با اختلاف نظر دارند. در «عین الیقین» ادعایی آقایان، وضع خراب‌تر است و معمولا شخصی است. عده‌ای معتقد هستند که فلان چیز را به عین الیقین درک کرده‌اند و عده‌ای دیگر این دسته اول را به این متهم می‌کنند که چشمشان چپ بوده و وقتی نور را نشانشان می‌دهی، ظلمات را می‌بینند و چون به چشم خود اعتماد دارند، عقلا را که نور را با نورانیت آن توصیف می‌کنند، متهم به جهل می‌کنند که نور این است که ما می‌بینیم و بعد مشخصات ظلمات را بیان کنند. در حق الیقین هم چنین است. یعنی ممکن است افرادی که چشمشان چپ است، به جای ورود در نور و درک آن، وارد ظلمات شوند و خود را با آن یکی ببینند و در جهل مرکب بمانند و دیگرانی که قصد اصلاح آن‌ها را دارند، متهم به جهل کنند. اگر حساب خودمان را از معصومین علیهم‌السلام جدا کنیم، این اتفاق برای هر غیرمعصومی ممکن است، رخ بدهد، حالا اگر بعضی افراد خودشیفته هستند، یا دیگرانی شیفته فلان فرد غیر معصوم هستند و او را مصون و معصوم از خطا می‌دانند، خودشان می‌دانند و خدای خدایشان. بنده که تلاش می‌کنم در بین مخلوقات الله تعالی، فقط شیفته معصومین علیهم السلام باشم و سایرین را با میزان این‌ها بسنجم.

خلاصه این‌که «یقین» آن است که فرد یا افرادی، به هر شکلی، مطلبی را 100% به معنای ریاضی آن، درست یا نادرست بدانند.

2- «قطع»: هر چند مانند یقین، صددرصدی نیست و احتمال خطا در آن مفروض است، اما این احتمال خطا به اندازه‌ای اندک و ناچیز است که می‌توان جرأت کرد و آن را نادیده گرفت. این نادیده گرفتن یا عقلی است، یا بهتر است عرض کنم عُقلای متخصص آن را می‌پذیرند. نقطه مقابل قطع، «وهم» است.

3- «ظن»: چیزی است که احتمال آن بسیار زیاد است، اما احتمال مقابل آن، هر چند به میزان قابل ملاحظه‌ای اندک یا حتی ناچیز است، اما به گونه‌ای نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. نَه عقل نادیده گرفتن آن را تجویز می‌کند و نَه عُقلای متخصص نادیده گرفتن آن را می‌پذیرند. قاعده کلی ظنون، عدم حجیت و اعتبار است، مگر به دلیلی خاص، بعضی از آن‌ها استثنا شود که این استثنا کردن، دلیل محکمی می‌خواهد.

پس هم در قطع و هم در ظن، احتمال خطا هست، اندک هم هست، اما در قطع به اندازه‌ای است که قابل اغماض است، در حالی که در ظن، قابل اغماض نیست.

4- «شک»: چیزی است احتمال دو طرف به میزان قابل ملاحظه‌ای وجود دارد. یعنی یا 50%، 50% است که مساوی است، یا اگر احتمال دو طرف مساوی نیست، وزن یکی به میزان قابل ملاحظه‌ای از دیگری بیش‌تر نیست. مثلاً 45%، 55% است، یا 40%، 60% و مانند آن. این عددها را فقط برای تقریب به ذهن عرض کردم.

به طریق اولی، وقتی ظن حجت نباشد، شک هم حجت نیست و بر خلاف ظن که ممکن است به ندرت استثنا داشته باشد، شک، استثنا پذیر نیست.

برای بهتر روشن شدن موضوع، برای هر کدام از این موارد، توضیحات و مثال‌هایی عرض می‌کنم، تا به ادامه بحث برسیم.

گفتیم که بدیهیات عقلی، جزء یقینیات هستند، آن هم یقنیات نوعی. مثلا جمع نقیضین محال است. یا هر کلی، از جزءش کوچک‌تر نیست. بحث بدیهیات و اولیات، مفصل است که معمولا در منطق بررسی می‌شود.

تعدادی از مسائل ریاضی و … هم جزء یقینیات هستند. مثلا این‌که در مبنی عشر یا همان ده‌گانی، دو به علاوه دو، چهار می‌شود و قس علی هذا.

مثال دیگری هم درباره یقینیات عرض کنم. ممکن است فردی وارد فضای باز شود و آسمان و خورشید و … را ببیند و یقین پیدا کند که روز شده است و کارهایی هم انجام دهد، اما یک‌باره از خواب بپرد و ببیند که هنوز نیمه‌های شب است. معمولا افرادی که خواب می‌بینند، نمی‌دانند که خواب می‌بینند و یقین به بیداری دارند. حتی ممکن است فردی به واقع بیدار هم باشد و آسمان و خورشید را ببیند، اما بعد متوجه شود که در فضای بسته بزرگی قرار دارد و همه آن‌چه دیده، مجازی و شبیه‌سازی بوده است. فکر کنم فعلا همین‌مقدار داشته باشید، کافی است.

اما قطعیات؛

مطلب را با مثالی تبیین می‌کنم. فرض کنید در مسائل پزشکی، دارویی یا واکسنی یا پمادی یا هر چیز دیگر، روی تعداد زیادی از افراد آزمایش می‌شود و در مورد همه افراد تحت آزمایش، بدون استثنا، جواب مثبت می‌گیرند. طبیعی است که ممکن است در آینده معلوم شود که این دارو، روی فرد یا افرادی جواب نمی‌دهد، یا حتی جواب منفی بدهد، اما اگر تعداد افراد تحت آزمایش و شرایط آزمایش درست انتخاب و اعمال شده باشد، هر چند این احتمال خطا وجود دارد، اما تا زمانی که این احتمال از حدی پایین‌تر باشد، عقلای متخصص تا خلاف آن ثابت نشود، این احتمال خطا را نادیده می‌گیرند.

حتی فرض بفرمایید دارویی روی جمعیت قابل ملاحظه‌ای آزمایش می‌شود و برای چند نفری هم جواب نمی‌دهد. اگر این چند مورد منفی، نسبت به جمعیت اصلی بسیار اندک باشد، ممکن است عقلای متخصص، این احتمال خطا را هم نادیده بگیرند.

اجازه بفرمایید برای درک بهتر، از عدد و رقم کمک بگیرم و این اعداد و ارقام را اغراق‌آمیز در نظر بگیرم. فرض بفرمایید دارویی روی یک میلیون نفر آزمایش می‌شود و روی همه آن‌ها، جواب مثبت می‌دهد. آیا می‌توان یقین کرد که روی همه یک میلیون نفر دوم هم جواب مثبت می‌دهد؟ قاعدتا خیر، اما این دقت به اندازه‌ای است که تا خلاف آن اثبات نشود، مجوز استفاده از دارو است. حتی اگر در بین یک میلیون نفر اول، روی چند نفری هم جواب ندهد، باز ممکن است از نظر عقلای متخصص این رشته، مجوز استفاده باشد. این همان قطع به جواز استفاده از دارو است. اصلا احکام استقراهای ناقص بر همین اصل استوار هستند.

مثال ظن هم که بسیار است. مثلا دارویی را روی یک جمعیت یک میلیون نفری آزمایش کنند و پنجاه هزار نفر جواب نمی‌دهد. درست است که پنجاه هزار نفر، فقط 5% تعداد کل است، اما ممکن است مجوز استفاده از آن داده نشود.

و اما مثالی که برای شک می‌توان مطرح کرد این است که این دارو یا روی پانصد-شش‌صد هزار نفر جواب داده و برای چهارصد-پانصد‌ هزار نفر دیگر، خیر. یا روی هفت‌صد-هشت‌صد هزار نفر جواب داده، ولی روی دویست-سی‌صدهزار نفر دیگر خیر. در هر دو مورد و مانند آن، شک جریان دارد.

در مباحثی مانند روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و سایر علوم انسانی هم همین وضعیت جاری است و اگر وضع بدتر نباشد، قطعا بهتر نیست. حتی کسانی که در فیزیک و شیمی سرآمد هستند یا فلسفه علم تجربی را کار کرده‌اند، می‌دانند که حتی فیزیک، به عنوان یکی از علوم دقیقه هم از این وضعیت، کاملا در امان نیست، کما این‌که استقراگرایی به همین دلیل مردود دانسته شد و ابطال‌گیری مطرح شد و یکی از اشکالات ابطال‌گرایی هم که موجب پیدایش نظریه لاکاتوش و کوهن شد، همین بود. حال بماند که خود نظریه لاکاتوش و کوهن، در اصل، بر مبنای همین موضوع تنظیم شده‌اند.

در رشته‌های مختلف علوم دینی هم که زیرمجموعه علوم انسانی است، اعم از قرآن و تفسیر آن، علم الحدیث، فقه و اصول، تاریخ و …، همین وضعیت جاری است و آگاهی‌های ما یکی از این چهار نوع آگاهی است. بعضیش یقین نوعی است و بعضی یقین شخصی، یعنی به زعم قائلان آن یقینی است و بعضی مخالف آن هستند. بعضی از نوع قطع است و بعضی از نوع ظن و بعضی از نوع شک.

آن‌چه از نصوص معتبر دینی برداشت می‌شود این‌که شارع مقدس هم فقط دو نوع اول، یعنی یقین و قطع را حجت می‌داند. حتی انسدادی‌های اصولی که بعضی ظنون را معتبر می‌دانند، چه از راه کشف باشد و چه از راه حکومت، به این مسأله باور دارند که فقط یقین و قطع قابل قبول است و برای جواز پذیرش بعضی ظنیات، توجیهاتی دارند که در شرح کفایه عرض کردیم. خود انفتاحی‌ها هم اگر بعضی ظنون را می‌پذیرند، توجیهاتی دارند که گفته‌اند و گفته‌ایم.

خاطرم نیست در امور پزشکی یا فیزیک و مانند آن هم، آیا ظنونی استثنا شده‌اند، یا خیر، اما در شاخه‌های مختلف رشته مدیریت که یکی از شاخه‌های تحصیلی خود من هم هست، چه خود مدیریت، چه منابع انسانی، چه رفتار سازمانی که کاملاً متأثر از روان‌شناسی و جامعه‌شناسی است و غیره و غیره، ظنوعی هستند که استثنا شده و مورد پذیرش قرار گرفته‌اند.

در علم تفسیر هم که بحث اصلی ما است، چنین است. یعنی بعضی برداشت‌های از قرآن، به زعم گوینده آن یقینی است، بعضی قطعی، بعضی ظنی و بعضی شکی. برداشت ظنی و شکی که ارزشی ندارد. رفتن سراغ برداشت‌های ظنی و شکی هم خطرناک است و هم حد و مرزی ندارد. به قول حافظ: «از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود – زنهار از این بیابان، وین راه بی‌نهایت.»

 ادعای برداشت یقینی از قرآن هم که برای غیر معصوم، معمولا ادعای گزافه‌ای است، اما برداشت قطعی، ممکن است.

در علم الحدیث هم چنین است. بعضی احادیث انتسابش به معصوم علیه‌السلام، ممکن است یقینی باشد، یا قطعی یا ظنی یا شکی. انتساب ظنی و شکی که حجت نیست، اما انتساب قطعی و یقینی، حجت است.

چند نکته تکمیلی درباره اخبار و احادیث عرض کنم و برویم سراغ مطلب بعدی؛

اول این‌که خبر واحد، فقط مربوط به علم الحدیث نیست. بلکه اگر به اطراف و زندگی روزمره خود و دیگران، توجه کنید، می‌بینید که بسیاری از شؤون زندگی انسان‌ها، در همه ادوار دور و نزدیک و همه فرهنگ‌ها و ملت‌ها و … متأثر از همین اخبار آحاد است. حتی بسیاری از دانش مردم و حتی دانشمندان از علوم تجربی که طبیعتاً امکان تجربه آن فقط برای معدودی امکان‌پذیر است، مبتنی بر همین خبر واحد است، یعنی sceince هم برای بسیاری از افراد و حتی بسیاری از دانشمندان بزرگ آن، مبتنی بر خبر واحد است. دیگرانی چیزهایی را آزمایش کرده‌اند و در قالب شفاهی یا مکتوب یا هر شکل دیگری، به سایرین منتقل کرده‌اند.

خبر واحد چه بود؟ در مقابل خبر متواتر قرار داشت. یعنی باید خبر متواتر را فهمید و هر آن‌چه خبر متواتر نبود، خبر واحد است.

لطفا این توضیحات را با نگاه دینی و علم الحدیثی نگاه نکنید، بلکه به صورت عام مورد توجه قرار دهید.

خبر متواتر خبری است که چند نفر آن را مستند به حس نقل کرده باشند، به گونه‌ای که احتمال تبانی آن‌ها بر کذب وجود نداشته باشد و به خودی خود یا به قرائن داخلی یا به قرائن خارجی، مفید یقین و صدق باشد. پس تواتر چند شرط دارد. اول این‌که باید از جانب چند نفر باشد. دوم این‌که باید مستند به حس باشد و نَه حدس و گمان و استنباط و … سوم این‌که نباید احتمال تبانی بر کذب وجود داشته باشد.

هر چند عده‌ای برای تواتر، عدد مطرح کرده‌اند، اما در واقع نمی‌توان عدد خاصی برای تواتر در نظر گرفت.

خبر متواتر بر دو قسم:

1) متواتر لفظی: خبری است که عمده الفاظ آن نیز بین ناقلان و راویان یا همان گزارش‌کنندگان مختلف یکی باشد.

2) متواتر معنوی: خبری است که الفاظ آن بین راویان و ناقلان، متفاوت است، اما همگی یک معنا را بیان می‌کنند.

البته بعضی در خبر متواتر تقسیم‌بندی‌های دیگری هم دارند که فعلا از بحث ما خارج است.

هر خبری که حتی یکی از این شرایط خبر متواتر را نداشت، خبر واحد است.

حالا عزیزانی که در زمینه science کار کرده‌اند، خود مرور کنند که کدام یک آگاهی‌هایشان از علوم مدرن، مبتنی بر خبر واحد است و کدام‌ها نیست.

بحثمان طولانی شد، نکته پایانی را هم خیلی مختصر، جهت طلبه‌ها و محققان علوم دینی اضافه کنم و برویم ادامه بحث. گاهی در مباحث دینی سخن از خبر مستفیض یا متظافر و مانند آن می‌شود. ما این‌ها را قبلاً بحث کرده‌ایم و الآن چون نمی‌خواهم وارد آن شوم، فقط به همین مقدار بسنده کنم که خبر مستفیض، در اصل نوعی از خبر واحد است، اما جزء وزین‌ترها، کما این‌که خبر عالی السند هم، نوعی از خبر واحد است، اما جزء وزین‌ترها. خبر متظافر هم که در عمل، ساخته‌ای است برای فرار از بررسی سندی روایتی که می‌خواهد به آن استناد کند. معمولاً خبر متظافر برای جایی است که فرد می‌خواهد به اخبار غیر معتبری استناد کند که اشکال سندی دارند.

این از تعاریف و مفاهیم این چهار نوع آگاهی. حالا خوب است ببینیم علم در فرهنگ فارسی، کدام یک از این‌ها است تا به ادبیات عرب و آیات و روایت هم برسیم و ببینیم علم از منظر این‌ها چیست؟

* مفهوم علم در ادبیات فارسی:

برای آماده شدن ذهن، خوب است ببینیم علم در فرهنگ‌های لغت فارسی به چه معنا است. این قسمت نثر و نظم ادب پارسی است و برای من خیلی جذاب، اما سعی می‌کنم مطلب را خیلی طولانی نکنم که از اصل بحث وا نمانیم.

در این یکی دو دهه اخیر، گاهی اوقات بحث‌هایی در می‌گیرد که آیا فقط علوم تجربی علم هستند، یا علوم دیگر مانند ریاضیات یا زیرمجموعه‌های علوم انسانی هم علم هستند یا خیر. جالب آن‌که حتی مناظره‌های رسمی و غیررسمی جدی هم برگذار شده است. منظورم از مناظره‌های غیررسمی، مناظره‌هایی در کلاب‌هاوس و مانند آن است. حالا ببینیم علم در فرهنگ و ادب پارسی به چه معنا است و چه کاربردهایی دارد.

علامه دهخدا، علم را که کلمه‌ای اصالتاً عربی است، به «دانستن، یقین کردن (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء)، دریافتن (منتهی الارب )، ادراک (اقرب الموارد)، استوار کردن (از منتهی الارب )، اتقان  (از اقرب الموارد)، (اِمص ، اِ) یقین، فضل (ناظم الاطباء)، معرفت دقیق و با دلیل بر کیفیات معینه و یا حضور معلوم در نزد عالم (ناظم الاطباء)، دانست (منتهی الارب )، معرفت و هر چیز دانسته، دانش و آگاهی و معرفت و شناسایی (ناظم الاطباء)» معنا کرده است که جمع آن عُلوم است. سپس مثال‌هایی از ادب کهن پارسی می‌آورد که تعدادی از آن‌ها را مرور و بررسی می‌کنیم.

1. ما را از علم خویش بهره دادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم. (تاریخ بیهقی، چ ادیب، ص 338)

با ملاحظه متن می‌بینیم که علم در این‌جا مجموعه‌ای از science، علوم عقلی، علوم انسانی و از جمله علوم دینی است.

2. ما را صحبت افتاد با استاد بوحنیفه اسکافی و شنوده بودم فضل و ادب وعلم وی سخت بسیار. (تاریخ بیهقی، ص 276)

ابوحنیفه اسکافی، ادیب و فقیه بود که در زمره علوم انسانی است، لذا می‌بینیم علم در این‌جا هم معادل science نیست.

3. طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهمات است . (کلیله و دمنه)

علم در کلیله دمنه نصرالله منشی، مکرراً استفاده شده است، در این جا به قرینه «توشه آخرت»، منظور از علم، علوم دینی هم هست که با science فرق دارد.

4. علم، از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن …

سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر دوست / علمی که ره بحق ننماید ضلالت است (سعدی)

علم در آثار سعدی بسیار پرکاربرد است. گاهی science است و گاهی علوم دینی و گاهی ادبیات و تاریخ غیر آن. خلاصه این‌که علم از منظر استاد سخن نیز مجموعه‌ای از science، علوم انسانی، علوم عقلی و غیر آن است.

اگر به ادبیات فارسی کهن مراجعه کنیم، می‌بینیم که این مطلب تکرار می‌شود. یعنی علم، هم به science گفته می‌شده، هم به علوم عقلی، هم نقلی، هم علوم انسانی و …

چند مورد را مرور کنیم و برویم سراغ ادامه مطلب.

5. علم بال است مرغ جانت را / بر سپهر او برد روانت را …

علم را چند چیز می‌باید / اگر آن بشنوی ز من شاید

طالبی صادق و ضمیری پاک / مدد کوکبی از این افلاک

اوستادی شفیق و نفسی حر / روزگاری دراز و مالی پُر

با کسی چون شد این معالی جمع / به جهان روشنی دهد چون شمع …

علم را دزد برد نتواند / به اجل نیز مُرد نتواند

نه به میل زمان خراب شود / نه به سیل زمین در آب شود (اوحدی)

6. علم بی حلم، خاک کوی بود / علم باحلم، آب‌روی بود

علم بی حلم شمع بی‌نور است / هر دو با هم چو شهد زنبور است

علم را چون تو خوانی از بازیش / آلت جاه و ساز ره سازیش

علم کز بهر باغ و راغ بود / هم‌چو مر دزد را چراغ بود

علم کز بهر حشمت آموزی / حاصلش رنج دان و بدروزی (سنائی)

7. علم چون بر دل زند، یاری شود / علم چون بر تن زند، باری شود (مولوی)

مرحوم دهخدا، سپس ترکیبات علم می‌آورد که اجمالاً مرور می‌کنیم.

  1. اهل علم: عالم و دانا (ناظم الاطباء).
  2. بی‌علم: بی‌دانش، نادان
  3. صاحب علم: محصل. کسی که تحصیل علم و دانش می‌کند. (ناظم الاطباء)
  4. علم آموختن: تعلیم دادن دانش، یا دادن علم به دیگران، فراگرفتن دانش . یاد گرفتن علم
  5. علم احجار: سنگ‌شناسی
  6. علم اخلاق: دانش بد و نیک خوی‌ها که یکی از سه بخش فلسفه عملی است…
  7. علم ادب: علمی که بدان خود را از خلل در کلام نگاه دارند. و آن بر چند فن است.
  8. علم ادیان: دانش شناختن دین‌ها. دانستن احکام دین‌ها.
  9. علم استخراج: علم بیان احکام به واسطه قواعد نجومی یا رملی (ناظم الاطباء)
  10. علم اندازه: علم هندسه (ناظم الاطباء)
  11. علم انشاء: علمی که بدان مطالب را نیکو و فصیح نویسند. (ناظم الاطباء)
  12. علم بدیع: علم آرایش سخن. علمی است که محسنات سخن بلیغ بدان وسیله شناخته می‌شود. (از کتاب بدیع وقافیه و عروض ).
  13. علم بلاغت: دانش رسائی سخن و فصاحت در کلام و چیره زبانی و آن شامل معانی و بیان و بدیع و عروض و قافیه است. (از کتاب بدیع و قافیه و عروض)
  14. علم بیان: قواعد و قوانینی که به وسیله آن آوردن یک معنی به راه‌های گوناگون شناخته شود و بحث از اقسام تشبیه و مجاز و استعاره و کنایه و مانند آن‌ها از وظایف این علم است. (از کتاب بدیع و قافیه و عروض).
  15. علم تشریح: علمی که در آن از حقیقت انتساج آلات بحث می‌کنند. (ناظم الاطباء). کالبدشکافی.
  16. علم تصریف: علم به اشتقاق کلمات. (ناظم الاطباء)
  17. علم تصوف: از علوم شرعی جدید در ملت اسلام است و اصل آن، روی آوردن به عبادت و توجه به سوی خدای تعالی و اعراض از زخارف و زیورهای دنیوی و پرهیز از چیزهایی است که عامه مردم به آن‌ها روی می‌آورند، مانند لذت و مال و جاه و دوری از خلق و پناه بردن به کنج خلوت برای عبادت است . (از ترجمه مقدمه ابن خلدون).
  18. علم تعطیل: علمی که اصحاب آن منکر صفات باری باشند و …
  19. علم تعلیمی: عبارت از علم ریاضی است . (از کشاف اصطلاحات الفنون)
  20. علم حدیث: دانش آگاهی به گفته‌های رسولp و حکایت گفتار و کردار وی باشد.
  21. علم حرکات: جنبش شناسی.
  22. علم داشتن: داشتن دانش. دانا بودن. عالم بودن.
  23. علم در سینه بودن: کنایه از در یاد داشتن علم. از بر دانستن دانش.
  24. علم رسمی: علوم متداول. علوم کسبی، در برابر علوم عرفانی
  25. علم ریاضی: علمی است که از اموری بحث می‌کندکه فقط در وجود خارجی محتاج به ماده باشند، چنانچه مقدار اعداد خاص که موجود در مادیات است و اصول این علم چهار است: علم هندسه و علم عدد و علم نجوم و علم موسیقی و فروع آن چون علم مناظر و مرایا و علم جبر و مقابله و علم جراثقال . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). علم اندازه و ترتیب. علم خواص کمیت به طور مطلق.
  26. علم زمین: علم جغرافی. (ناظم الاطباء)
  27. علم ستاره: علم نجوم. (ناظم الاطباء)
  28. علم سِحر (ساحری): افسونگری و جادویی. (ناظم الاطباء). آگاهی به چگونگی استعدادهایی که نفوس بشری به وسیله آن‌ها بر تأثیر کردن در عالم عناصر توانا می‌شوند، خواه مستقیم و بی‌واسطه باشد و خواه به وسیله یاریگری از امور آسمانی. نوع اول را ساحری گویند و نوع دوم را طلسمات . (از ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج 2)
  29. علم سماء و عالَم: علمی است از انواع علوم طبیعی . (کشاف اصطلاحات الفنون)
  30. علم شریعت: دانش به احکام خدا و دستورهای دینی و شرعی.
  31. علم عروض: میزان سخن منظوم، یا فنی است که از وزن اشعار بحث می‌کند. (از کتاب بدیع و قافیه و عروض)
  32. علم فقه: علمی است که از احکام فروع دین اسلام گفت و گو می‌کند … ابن خلدون در مقدمه خود راجع به علم فقه گوید که آن شناسایی احکام خدای تعالی درباره افعال کسانی است که مکلف می‌باشند، بدین‌سان که دانسته شود کدام فعل آنان واجب یا حرام و کدام مستحب یا مکروه یا مباح است و این احکام را از کتاب و سنت و ادله‌ای که شارع برای شناختن احکام مقرر داشته فرا می‌گیرند، بنا بر این هر گاه احکام از ادله مزبور استنباط شود ،چنین احکامی را فقه گویند.
  33. علم قافیه: شناختن احوال انواع قوافی است. (از کتاب بدیع و قافیه و عروض)
  34. علم کلام: علمی است که در آن مقدمات نقلی را به دلایل عقلی ثابت کنند و صاحبان این علم را متکلمین گویند. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ابن خلدون در مقدمه خود راجع به این علم گوید که آن دانشی است متضمن اثبات عقاید ایمانی به وسیله ادله عقلی و رد بر بدعت‌گذارانی که از اعتقادات مذاهب سلف و اهل سنت منحرف شده‌اند و رمز این عقاید ایمانی، توحید است.
  35. علم کیمیا: دانشی است که در آن از ماده‌ای گفت و گو می‌شود که به وسیله آن زر و سیم به روش مصنوعی به وجود می‌آید و عملی که به این نتیجه منتهی می‌گردد، تشریح می‌شود. (از ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج 2)
  36. علم لغت: عبارت از بیان وضع کلمات و مسائل لغوی است . (از ترجمه مقدمه ابن خلدون)
  37. علم معانی: علم به اصول و قواعدی است که به یاری آن‌ها کیفیت مطابقه کلام با مقتضای حال و مقام شناخته شود و موضوعاتی از قبیل اسناد و قصر و انشاء و وصل و فصل و ایجاز و اطناب و مساوات در آن مورد بحث قرار می‌گیرد. (ازکتاب بدیع و قافیه و عروض)
  38. علم منطق: قوانینی است که بدان می‌توان در حدودی که تعریفات معرف ماهیت‌ها هستند و در حجت‌ها که تصدیق‌ها را افاده می‌کنند، درست و صحیح را از غلط و ناصحیح بازشناخت . (از ترجمه مقدمه ابن خلدون)
  39. علم نحو: دانشی است که به وسیله آن اصول مقاصد از راه دلالت الفاظ آشکار می‌گردد و فاعل از مفعول و مبتدا از خبر بازشناخته می‌شود و اگر این دانش نمی‌بود اصل افاده سخن، نامعلوم می‌ماند و این علم مهم‌ترین رکن از ارکان چهارگانه زبان عرب (لغت ، نحو، بیان و ادب ) است. (از ترجمه مقدمه ابن خلدون)
  40. علم هیئت: دانشی که درباره ستارگان ثابت و سیاره بحث می‌کند و از کیفیات این حرکات، بر اشکال و اوضاع مخصوص افلاک استدلال می‌شود. (از ترجمه مقدمه ابن خلدون).
  41. علم یقین: دانستن چیزی به کمال یقین که هیچ شبهه و شکی در آن نبود. (ناظم الاطباء).
  42. علم آخرت: علمی است که به فساد بدن فاسد نشود و آن علم به تأمین سعادت اخروی است. (فرهنگ مصطلحات عرفا، از اکسیر العارفین، ص 282)
  43. علم اخلاص: اخراج خلق است از معامله با خدا، یعنی طاعات خود را فقط برای خدا انجام دهد.
  44. علم اخلاق: عبارت از علم سلوک است و از انواع حکمت عملی است که آن را تهذیب اخلاق نیز گویند و حکمت خلقیه هم گفته می‌شود. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از کشاف، ج 2، ص 448)
  45. علم باﷲ: همان علم معرفت است که همه اولیاءاﷲ او را بدو دانسته‌اند و تا تعریف و تعرف وی نبود ایشان وی را ندانستند. (از فرهنگ مصطلحات عرفا)
  46. علم حال: از جمله علوم خاصه متصوفه است و آن عبارت است از دوام ملاحظه دل و مطالعه سِر صورت آن حال که میان بنده و خداوند وجود دارد و وقوف بر کمیت و کیفیت آن در جمیع احوال و اوقات ، تا به حسب هر وقت به مراعات حقوق و محافظت آداب آن قیام نماید. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة، ص 46)
  47. علم حقایق: عبارت از علم به حق است، از جهت ارتباط آن به خلق و انشاء عالم از او، به حسب طاقت بشری و مبادی آن امهات حقایق است که لازمه وجود حق است. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الانس ص 13)
  48. علم خواطر: حصول معنی خاص است در دل که با سرعت زایل شود و خاطر دیگری جای‌گزین آن گردد …
  49. علم دراست: علمی است که تا اول آن را نخواند، نداند و عمل کردن نتواند. و این علم مقدمه عمل است و علم وراثت نتیجه آن. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، ازمصباح الهدایة، ص 42)
  50. علم سعت: هرگاه اخلاق نفس مبدل شد و دیو طبیعت مسلمان گشت و به جای متابعت هوی در مطاوعت خدا پدید آمد، بعضی از حظوظ او حقوق گردد و او را از مضیق ضرورت به فضای سعت راه دهد. متصوفه این مقام را مقام سعت خوانند و در این مقام نکاح و مشارب و مآکل جایز شود و این مقام را علم سعت خوانند. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة ص 50)
  51. علم ضار: علمی است که از آن زیان خیزد و علامت آن کبر و تفاخر و غرور و طلب دنیا است . (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة، ص 37)
  52. علم ضرورت: معنای ضرورت، مالابد است، یعنی هرچه آدمی را از آن چاره نیست، ضرورت است و علم ضرورت عبارت از ادراک حد مالابد نفس است در حرکات و سکنات و اقوال و افعال و مالابد آن است که نفس را نتوان از آن منع کرد و منع آن موجب خلل در عبادات شود و آن‌چه از ضرورت بگذرد حظ نفس است. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة، ص 710)
  53. علم قیام: مراد آن است که بنده در تمام حرکات و سکنات ظاهر و باطن خود، حق تعالی را بر خود قائم و مطلع بیند و در تمام احوال و اقوال و افعال او را رقیب خود داند. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة، ص 45)
  54. علم لدنی: علمی است که بنده، بدون واسطه ملک و یا پیغمبر، به حکم «و آتیناه من لدنّا علماً» از خداوند آموزد و آن برای اهل قرب، به وسیله تعلیم الهی و تفهیم ربانی معلوم و مفهوم شود، نه به دلایل عقلی و شواهد نقلی. فرق علم لدنی با علم یقین آن است که علم یقین ادراک نور ذات و صفات الهی است و علم لدنی ادراک معانی و کلمات از حق است بی‌واسطه بشر و آن سه قسم است ، وحی و الهام و فراست. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة ص 76 و کشاف ج 2)
  55. علم مع اﷲ: عبارت از علم مقامات طریق حق و بیان درجات اولیاء است. (از فرهنگ مصطلحات عرفا)
  56. علم من اﷲ: علم شریعت است.
  57. علم نافع: در مقابل علم ضار است و علامت آن این است که در نفس، تقوی و تواضع و نیستی زیادت کند. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة، ص 36)
  58. علم وراثت: درمقابل علم دراست است و تا به مقتضای علم دراست عمل نشود، علم وراثت حاصل نگردد. زیرا «من عمل بما علم ، ورثه اﷲ علم ما لایعلم». علم دراست مقدمه عمل است و علم وراثت نتیجه آن. (از فرهنگ مصطلحات عرفا، از مصباح الهدایة ص 65)
  59. علم یقین: عبارت است از ظهور نور حقیقت در حالت کشف استتار بشریت، به شهادت وجد و ذوق نه به دلالت عقل و نقل و مادام که از ورای حجاب نماید آن را نور ایمان خوانند و چون از حجاب مکشوف گردد آن را نور یقین خوانند. ابوالقاسم قشیری درباره آن گوید: یقین عبارت از علمی است که صاحب آن را در آن شکی نباشد و علم یقین عبارت از یقین است و عین الیقین، نفس یقین است و علم الیقین علمی است که به شرط برهان بود و عین الیقین به حکم بیان و حق الیقین به نعت العیان و لذا علم الیقین برای ارباب عقول است و عین الیقین برای اصحاب معارف …
  60. (در) اصطلاح فلسفه، به معنی دانش است و گاه اطلاق به آن‌چه مبداء انکشاف معلوم است، می‌شود …
  61. علم اجمالی: علم به اشیاء را در مقام اجمال، علم اجمالی می‌نامند. قطب‌الدین گوید علم یا تفصیلی است یا اجمالی. علم تفصیلی آن است که اشیاء را بداند، متمایز در عقل و منفصل بعضی از بعضی و اما اجمالی مانند آن است که کسی مسأله ای را می‌دانست و بعد از آن غافل شد و آن گاه که او را درباره آن مسأله سؤال کنند، جواب در ذهن وی حاضر می‌شود و این جواب به قوه محض نیست زیرا نزد وی حالتی بسیط وجود دارد که مبداء تفاصیل آن معلومات است …
  62. علم أدنی: علمی است که در آن بحث از اموری می‌شود که هم در وجود خارجی و هم در وجود ذهنی محتاج به ماده‌اند. (فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی)
  63. علم الهی: علمی است که در آن بحث از احوال و صفات و آثار موجوداتی می‌شود که در وجود احتیاجی به ماده نداشته باشند و آن را علم أعلی و فلسفه أولی و علم کلی هم می‌نامند … (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی ، از اسفار ج 3، ص 18)
  64. علم انفعالی: علمی است که مستفاد از خارج باشد.
  65. علم اوسط: علمی است که از اموری بحث می‌کند که در وجود خارج احتیاج به ماده دارند و در وجود عقلی احتیاجی به ماده ندارند و آن بحث از ریاضیات است. (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی ، از شفا ج 2، ص 273)
  66. علم بالذات: علم به موجودات خارجی عبارت است از حصول و مثول صور آن‌ها نزد عقل و علم به آن صور، علم بالذات است … (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی ، از اسفار ج 3، ص 39)
  67. علم برهان: مراد همان علم منطق است که طریقه استدلال و برهان را می‌آموزد.
  68. علم بسیط: عبارت از ادراک شیء است با غفلت از آن ادراک و با غفلت از تصدیق به اینکه مُدرک چیست. در مقابل علم مرکب. علم بسیط بر علم خدا هم اطلاق شده است از آن جهت که محل ارتسام صور مختلف نیست، بلکه به خود مبداء و منشاء فیضان صور است و عین ذات او است … (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی)
  69. علم جزئی: مراد از آن گاه علم طبیعی است در مقابل علم کلی که علم الهی است و گاه نیز بر تصورات و مفاهیم جزئی ، علم جزئی اطلاق می‌کنند، در مقابل کلیات. (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی)
  70. علم حصولی: صوری که از اشیاء عینی خارجی در ذهن حاصل می‌شود، معلوم بالذات هستند … و اشیاء خارجی و عینی که محکی‌عنه آن صور هستند، معلوم بالعرض‌اند و نحوه علم به اشیاء را که به واسطه حصول صورتی از معلوم عینی حاصل شود، علم حصولی نامند، و آن را علم انطباعی نیز گویند. (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی)
  71. علم حضوری: علم مجردات را به ذات خود، علم حضوری نامند … (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی ، از شرح منظومه، ص 137 و دستور العلماء، ج 2، ص 348 و تعریفات سید شریف ص 140)
  72. علم طبیعی: علمی است که بحث از جسم می‌کند از آن جهت که معروض حرکت و سکون است. به عبارت دیگر بحث از اجسام را از آن جهت که در معرض کون و فساد و سکون و حرکت‌اند، علم طبیعی نامند. (فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی)
  73. علم فعلی: علمی است که وجود خارجی ، مستفاد از آن باشد. در مقابل علم انفعالی که مستفاد از خارج است …
  74. علم مرکب: عبارت از ادراک و شعور با ادراک است، یعنی با علم به مُدرک. در مقابل علم بسیط که عبارت از ادراک شیء است با غفلت از آن ادراک . (از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی)

بسیاری از این ترکیب‌ها، در ادبیات امروزی ما، چه در فرهنگ عامه و چه در فرهنگ رسمی دانشگاهی و حوزوی وجود دارد و به کار می‌رود.

نتیجه این‌که می‌بینیم که علم در ادب فارسی به مجموعه گسترده‌ای از آگاهی‌ها اطلاق می‌شود که فقط بخش کوچکی از آن sceince است که از راه مشاهده و تجربه، با قواعدی خاص حاصل می‌شود، اما دانسته‌های مربوط به معقولات و علوم انسانی و حتی سحر را هم علم می‌دانند.

با مراجعه به گستره بزرگ علوم می‌بینیم که در هر کدام از این‌ها، به هر چیزی یا هر آگاهی، علم گفته نمی‌شود، بلکه این آگاهی، یا باید یقینی باشد، یا قطعی و در مقابل، ظن و شک، علم نیست.

در sceince هم همین است. با مرور فسلفه این علم، از انواع استقراءگرایی تا انواع ابطال‌پذیری، نظریه لاکاتوش و کوهن تا مباحث و نظریات پست‌مدرنیسم، همه مؤید این مطلب هستند که هر چیزی علمِ sceince نیست، بلکه فقط یقینیات و قطعیات، sceince به حساب می‌آیند، آن هم تا زمانی که خلافشان ثابت نشود، کما این‌که در غیر sceince هم باید این‌گونه باشد.

و صلی الله علی محمد و آله

نمودار درختی مدرس

باز کردن همه | بستن همه