$
* علم در لسان آیات قرآن و روایات معتبر:
پیش از اینکه درباره علم و تعریف آن در آیات قرآن و روایات معتبر مکتب اهل بیتb صحبت کنیم، لازم است تقسیمبندی و تعریفی از انواع آگاهیهای انسان را بررسی کرده و بعد هم مروری بر تعریف علم در ادبیات کهن و جدید فارسی داشته باشیم تا نوبت به معنای علم در ادبیات عرب و به طور خاص لسان آیات و روایات برسد.
* انواع آگاهیهای انسان:
به مناسبتهای مختلف درباره انواع آگاهیهای انسان و مفهوم علم سخن گفتیم که مفصلترینش در بحث قطع و ظنی بود که ذیل کفایه داشتیم. اینجا خلاصه مفیدی از همان مباحث را خدمتتان عرض میکنم. إن شاء الله.
بزرگان درباره انواع آگاهیهای انسان دستهبندیهایی دارند که در کتبشان موجود است. آنچه حقیر عرض میکنم، نظر و تقسیمبندی خودم است که با ملاحظه نظرات مختلف در منطق، فلسفه، اصول فقه، پارادایمهای مختلف فلسفه علم تجربی یا همان sceince و نیز آیات قرآن کریم و روایات معتبر حضرات معصومینb استخراج کردهام و ممکن است با آنچه در کتب یا فرمایشات بزرگان مواجه میشوید، تفاوتهایی داشته باشد.
با توجه به مقدمهای که عرض شد، آگاهیها، اخبار، اطلاعات، استنباطها و مانند اینها را به چهار دسته تقسیم میکنیم:
1- «یقین»: ما چیزی را یقینی تعریف میکنیم که احتمال خطا در آن مفروض نیست و به عبارتی صحت آن، 100% به معنای ریاضی آن است. یقینیات نَه تنها نزد عُقلا مورد پذیرش است، بلکه عقلاً هم قابل قبول است. این یقین از راههای مختلفی ممکن است برای فرد به وجود آید، مانند تعقل، تجربه، استدلال، محاسبه و غیر آن که فعلاً از بحث ما خارج است.
یقین، تقسیمبندیهایی دارد که خصوصا در کتب فلسفه و عرفان به آن پرداختهاند. تقسیمبندیهایی مانند علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین. این سه اصطلاح از قرآن وام گرفته شده است و قبل از اینکه توضیحات و تقسیمات خودم را عرض کنم، خوب است مروری ولو به اجمال، به این سه اصطلاح داشته باشیم.
مثال ساده این سه نوع یقین این میشود که در علم الیقین، کسی خود آتش را نمیبیند، اما نشانههای قطعی و بدون شبهه آتش را میبیند و از باب ادله، یقین به وجود آتش میکند. در عین الیقین، این میشود که فرد، خود آتش را میبیند و یقین به وجود آتش پیدا میکند، اما در نوع سوم، در آتش میسوزد و آتش را به تمامه و به حق وجودی آن درک میکند.
ما در این جا قصد ورود به این سه تعریف و نقد و بررسی آن را نداریم، چرا که هم بسیار طولانی است و هم از بحث فعلی ما خارج است، لذا فعلا همین مقدار را داشته باشید تا عرایض خودم را هم تقدیم کنم و در نهایت، مختصری دیگر درباره این سه تقسیمبندی بگویم.
و اما عرایض خودم؛
یکی از تقسیمبندیهای امور یقینی، به نوعی و شخصی است.
لازم به ذکر است که یقین شخصی از منظر یقینکنندگان، یقینی است، اما ممکن است از منظر دیگران چنین نباشد. حتی ممکن است دیگرانی یقین به خلاف آن داشته باشند، اما علی ای حال! برای خود این افراد تا خلاف آن ثابت نشود، یقین است و احتمال خطایش صفر است.
خوب عنایت بفرمایید که حتی خود یقین نوعی هم، فعلا نوعی و 100% مورد اطمینان است و ممکن است بعدها، مورد خدشه قرار گیرد، یا حتی معلوم شود که خطا بوده است. کما اینکه قرنها، بلکه هزارهها باور بر این بود که یقینا تسلسل در علیت محال است، اما الآن عدهای از اهل فن در آن تردید دارند. یا قرنها، بلکه هزارهها باور یقینی بر این بود که خورشید دور زمین میچرخد، اما الآن بطلان آن از امور یقینی است. لذا وجود امور یقینی، هر چند غیر قابل انکار است، اما خوب است که انسانِ عالم، محتاطانه با آنها برخورد کند.
بدیهیات، اگر واقعاً بدیهی باشند، از نوع یقینیات نوعی هستند و نشانه آن هم همین است که کسی نباید در آن تشکیک کنید، چه برسد به انکار.
با این حساب، کاملا معلوم است آنچه عرفا، «علم الیقین» میدانند، ممکن است نوعی باشد، یا شخصی، کما اینکه در بعضی از اینها، خود فلاسفه هم با اختلاف نظر دارند. در «عین الیقین» ادعایی آقایان، وضع خرابتر است و معمولا شخصی است. عدهای معتقد هستند که فلان چیز را به عین الیقین درک کردهاند و عدهای دیگر این دسته اول را به این متهم میکنند که چشمشان چپ بوده و وقتی نور را نشانشان میدهی، ظلمات را میبینند و چون به چشم خود اعتماد دارند، عقلا را که نور را با نورانیت آن توصیف میکنند، متهم به جهل میکنند که نور این است که ما میبینیم و بعد مشخصات ظلمات را بیان کنند. در حق الیقین هم چنین است. یعنی ممکن است افرادی که چشمشان چپ است، به جای ورود در نور و درک آن، وارد ظلمات شوند و خود را با آن یکی ببینند و در جهل مرکب بمانند و دیگرانی که قصد اصلاح آنها را دارند، متهم به جهل کنند. اگر حساب خودمان را از معصومین علیهمالسلام جدا کنیم، این اتفاق برای هر غیرمعصومی ممکن است، رخ بدهد، حالا اگر بعضی افراد خودشیفته هستند، یا دیگرانی شیفته فلان فرد غیر معصوم هستند و او را مصون و معصوم از خطا میدانند، خودشان میدانند و خدای خدایشان. بنده که تلاش میکنم در بین مخلوقات الله تعالی، فقط شیفته معصومین علیهم السلام باشم و سایرین را با میزان اینها بسنجم.
خلاصه اینکه «یقین» آن است که فرد یا افرادی، به هر شکلی، مطلبی را 100% به معنای ریاضی آن، درست یا نادرست بدانند.
2- «قطع»: هر چند مانند یقین، صددرصدی نیست و احتمال خطا در آن مفروض است، اما این احتمال خطا به اندازهای اندک و ناچیز است که میتوان جرأت کرد و آن را نادیده گرفت. این نادیده گرفتن یا عقلی است، یا بهتر است عرض کنم عُقلای متخصص آن را میپذیرند. نقطه مقابل قطع، «وهم» است.
3- «ظن»: چیزی است که احتمال آن بسیار زیاد است، اما احتمال مقابل آن، هر چند به میزان قابل ملاحظهای اندک یا حتی ناچیز است، اما به گونهای نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. نَه عقل نادیده گرفتن آن را تجویز میکند و نَه عُقلای متخصص نادیده گرفتن آن را میپذیرند. قاعده کلی ظنون، عدم حجیت و اعتبار است، مگر به دلیلی خاص، بعضی از آنها استثنا شود که این استثنا کردن، دلیل محکمی میخواهد.
پس هم در قطع و هم در ظن، احتمال خطا هست، اندک هم هست، اما در قطع به اندازهای است که قابل اغماض است، در حالی که در ظن، قابل اغماض نیست.
4- «شک»: چیزی است احتمال دو طرف به میزان قابل ملاحظهای وجود دارد. یعنی یا 50%، 50% است که مساوی است، یا اگر احتمال دو طرف مساوی نیست، وزن یکی به میزان قابل ملاحظهای از دیگری بیشتر نیست. مثلاً 45%، 55% است، یا 40%، 60% و مانند آن. این عددها را فقط برای تقریب به ذهن عرض کردم.
به طریق اولی، وقتی ظن حجت نباشد، شک هم حجت نیست و بر خلاف ظن که ممکن است به ندرت استثنا داشته باشد، شک، استثنا پذیر نیست.
برای بهتر روشن شدن موضوع، برای هر کدام از این موارد، توضیحات و مثالهایی عرض میکنم، تا به ادامه بحث برسیم.
گفتیم که بدیهیات عقلی، جزء یقینیات هستند، آن هم یقنیات نوعی. مثلا جمع نقیضین محال است. یا هر کلی، از جزءش کوچکتر نیست. بحث بدیهیات و اولیات، مفصل است که معمولا در منطق بررسی میشود.
تعدادی از مسائل ریاضی و … هم جزء یقینیات هستند. مثلا اینکه در مبنی عشر یا همان دهگانی، دو به علاوه دو، چهار میشود و قس علی هذا.
مثال دیگری هم درباره یقینیات عرض کنم. ممکن است فردی وارد فضای باز شود و آسمان و خورشید و … را ببیند و یقین پیدا کند که روز شده است و کارهایی هم انجام دهد، اما یکباره از خواب بپرد و ببیند که هنوز نیمههای شب است. معمولا افرادی که خواب میبینند، نمیدانند که خواب میبینند و یقین به بیداری دارند. حتی ممکن است فردی به واقع بیدار هم باشد و آسمان و خورشید را ببیند، اما بعد متوجه شود که در فضای بسته بزرگی قرار دارد و همه آنچه دیده، مجازی و شبیهسازی بوده است. فکر کنم فعلا همینمقدار داشته باشید، کافی است.
اما قطعیات؛
مطلب را با مثالی تبیین میکنم. فرض کنید در مسائل پزشکی، دارویی یا واکسنی یا پمادی یا هر چیز دیگر، روی تعداد زیادی از افراد آزمایش میشود و در مورد همه افراد تحت آزمایش، بدون استثنا، جواب مثبت میگیرند. طبیعی است که ممکن است در آینده معلوم شود که این دارو، روی فرد یا افرادی جواب نمیدهد، یا حتی جواب منفی بدهد، اما اگر تعداد افراد تحت آزمایش و شرایط آزمایش درست انتخاب و اعمال شده باشد، هر چند این احتمال خطا وجود دارد، اما تا زمانی که این احتمال از حدی پایینتر باشد، عقلای متخصص تا خلاف آن ثابت نشود، این احتمال خطا را نادیده میگیرند.
حتی فرض بفرمایید دارویی روی جمعیت قابل ملاحظهای آزمایش میشود و برای چند نفری هم جواب نمیدهد. اگر این چند مورد منفی، نسبت به جمعیت اصلی بسیار اندک باشد، ممکن است عقلای متخصص، این احتمال خطا را هم نادیده بگیرند.
اجازه بفرمایید برای درک بهتر، از عدد و رقم کمک بگیرم و این اعداد و ارقام را اغراقآمیز در نظر بگیرم. فرض بفرمایید دارویی روی یک میلیون نفر آزمایش میشود و روی همه آنها، جواب مثبت میدهد. آیا میتوان یقین کرد که روی همه یک میلیون نفر دوم هم جواب مثبت میدهد؟ قاعدتا خیر، اما این دقت به اندازهای است که تا خلاف آن اثبات نشود، مجوز استفاده از دارو است. حتی اگر در بین یک میلیون نفر اول، روی چند نفری هم جواب ندهد، باز ممکن است از نظر عقلای متخصص این رشته، مجوز استفاده باشد. این همان قطع به جواز استفاده از دارو است. اصلا احکام استقراهای ناقص بر همین اصل استوار هستند.
مثال ظن هم که بسیار است. مثلا دارویی را روی یک جمعیت یک میلیون نفری آزمایش کنند و پنجاه هزار نفر جواب نمیدهد. درست است که پنجاه هزار نفر، فقط 5% تعداد کل است، اما ممکن است مجوز استفاده از آن داده نشود.
و اما مثالی که برای شک میتوان مطرح کرد این است که این دارو یا روی پانصد-ششصد هزار نفر جواب داده و برای چهارصد-پانصد هزار نفر دیگر، خیر. یا روی هفتصد-هشتصد هزار نفر جواب داده، ولی روی دویست-سیصدهزار نفر دیگر خیر. در هر دو مورد و مانند آن، شک جریان دارد.
در مباحثی مانند روانشناسی، جامعهشناسی و سایر علوم انسانی هم همین وضعیت جاری است و اگر وضع بدتر نباشد، قطعا بهتر نیست. حتی کسانی که در فیزیک و شیمی سرآمد هستند یا فلسفه علم تجربی را کار کردهاند، میدانند که حتی فیزیک، به عنوان یکی از علوم دقیقه هم از این وضعیت، کاملا در امان نیست، کما اینکه استقراگرایی به همین دلیل مردود دانسته شد و ابطالگیری مطرح شد و یکی از اشکالات ابطالگرایی هم که موجب پیدایش نظریه لاکاتوش و کوهن شد، همین بود. حال بماند که خود نظریه لاکاتوش و کوهن، در اصل، بر مبنای همین موضوع تنظیم شدهاند.
در رشتههای مختلف علوم دینی هم که زیرمجموعه علوم انسانی است، اعم از قرآن و تفسیر آن، علم الحدیث، فقه و اصول، تاریخ و …، همین وضعیت جاری است و آگاهیهای ما یکی از این چهار نوع آگاهی است. بعضیش یقین نوعی است و بعضی یقین شخصی، یعنی به زعم قائلان آن یقینی است و بعضی مخالف آن هستند. بعضی از نوع قطع است و بعضی از نوع ظن و بعضی از نوع شک.
آنچه از نصوص معتبر دینی برداشت میشود اینکه شارع مقدس هم فقط دو نوع اول، یعنی یقین و قطع را حجت میداند. حتی انسدادیهای اصولی که بعضی ظنون را معتبر میدانند، چه از راه کشف باشد و چه از راه حکومت، به این مسأله باور دارند که فقط یقین و قطع قابل قبول است و برای جواز پذیرش بعضی ظنیات، توجیهاتی دارند که در شرح کفایه عرض کردیم. خود انفتاحیها هم اگر بعضی ظنون را میپذیرند، توجیهاتی دارند که گفتهاند و گفتهایم.
خاطرم نیست در امور پزشکی یا فیزیک و مانند آن هم، آیا ظنونی استثنا شدهاند، یا خیر، اما در شاخههای مختلف رشته مدیریت که یکی از شاخههای تحصیلی خود من هم هست، چه خود مدیریت، چه منابع انسانی، چه رفتار سازمانی که کاملاً متأثر از روانشناسی و جامعهشناسی است و غیره و غیره، ظنوعی هستند که استثنا شده و مورد پذیرش قرار گرفتهاند.
در علم تفسیر هم که بحث اصلی ما است، چنین است. یعنی بعضی برداشتهای از قرآن، به زعم گوینده آن یقینی است، بعضی قطعی، بعضی ظنی و بعضی شکی. برداشت ظنی و شکی که ارزشی ندارد. رفتن سراغ برداشتهای ظنی و شکی هم خطرناک است و هم حد و مرزی ندارد. به قول حافظ: «از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود – زنهار از این بیابان، وین راه بینهایت.»
ادعای برداشت یقینی از قرآن هم که برای غیر معصوم، معمولا ادعای گزافهای است، اما برداشت قطعی، ممکن است.
در علم الحدیث هم چنین است. بعضی احادیث انتسابش به معصوم علیهالسلام، ممکن است یقینی باشد، یا قطعی یا ظنی یا شکی. انتساب ظنی و شکی که حجت نیست، اما انتساب قطعی و یقینی، حجت است.
چند نکته تکمیلی درباره اخبار و احادیث عرض کنم و برویم سراغ مطلب بعدی؛
اول اینکه خبر واحد، فقط مربوط به علم الحدیث نیست. بلکه اگر به اطراف و زندگی روزمره خود و دیگران، توجه کنید، میبینید که بسیاری از شؤون زندگی انسانها، در همه ادوار دور و نزدیک و همه فرهنگها و ملتها و … متأثر از همین اخبار آحاد است. حتی بسیاری از دانش مردم و حتی دانشمندان از علوم تجربی که طبیعتاً امکان تجربه آن فقط برای معدودی امکانپذیر است، مبتنی بر همین خبر واحد است، یعنی sceince هم برای بسیاری از افراد و حتی بسیاری از دانشمندان بزرگ آن، مبتنی بر خبر واحد است. دیگرانی چیزهایی را آزمایش کردهاند و در قالب شفاهی یا مکتوب یا هر شکل دیگری، به سایرین منتقل کردهاند.
خبر واحد چه بود؟ در مقابل خبر متواتر قرار داشت. یعنی باید خبر متواتر را فهمید و هر آنچه خبر متواتر نبود، خبر واحد است.
لطفا این توضیحات را با نگاه دینی و علم الحدیثی نگاه نکنید، بلکه به صورت عام مورد توجه قرار دهید.
خبر متواتر خبری است که چند نفر آن را مستند به حس نقل کرده باشند، به گونهای که احتمال تبانی آنها بر کذب وجود نداشته باشد و به خودی خود یا به قرائن داخلی یا به قرائن خارجی، مفید یقین و صدق باشد. پس تواتر چند شرط دارد. اول اینکه باید از جانب چند نفر باشد. دوم اینکه باید مستند به حس باشد و نَه حدس و گمان و استنباط و … سوم اینکه نباید احتمال تبانی بر کذب وجود داشته باشد.
هر چند عدهای برای تواتر، عدد مطرح کردهاند، اما در واقع نمیتوان عدد خاصی برای تواتر در نظر گرفت.
خبر متواتر بر دو قسم:
1) متواتر لفظی: خبری است که عمده الفاظ آن نیز بین ناقلان و راویان یا همان گزارشکنندگان مختلف یکی باشد.
2) متواتر معنوی: خبری است که الفاظ آن بین راویان و ناقلان، متفاوت است، اما همگی یک معنا را بیان میکنند.
البته بعضی در خبر متواتر تقسیمبندیهای دیگری هم دارند که فعلا از بحث ما خارج است.
هر خبری که حتی یکی از این شرایط خبر متواتر را نداشت، خبر واحد است.
حالا عزیزانی که در زمینه science کار کردهاند، خود مرور کنند که کدام یک آگاهیهایشان از علوم مدرن، مبتنی بر خبر واحد است و کدامها نیست.
بحثمان طولانی شد، نکته پایانی را هم خیلی مختصر، جهت طلبهها و محققان علوم دینی اضافه کنم و برویم ادامه بحث. گاهی در مباحث دینی سخن از خبر مستفیض یا متظافر و مانند آن میشود. ما اینها را قبلاً بحث کردهایم و الآن چون نمیخواهم وارد آن شوم، فقط به همین مقدار بسنده کنم که خبر مستفیض، در اصل نوعی از خبر واحد است، اما جزء وزینترها، کما اینکه خبر عالی السند هم، نوعی از خبر واحد است، اما جزء وزینترها. خبر متظافر هم که در عمل، ساختهای است برای فرار از بررسی سندی روایتی که میخواهد به آن استناد کند. معمولاً خبر متظافر برای جایی است که فرد میخواهد به اخبار غیر معتبری استناد کند که اشکال سندی دارند.
این از تعاریف و مفاهیم این چهار نوع آگاهی. حالا خوب است ببینیم علم در فرهنگ فارسی، کدام یک از اینها است تا به ادبیات عرب و آیات و روایت هم برسیم و ببینیم علم از منظر اینها چیست؟
* مفهوم علم در ادبیات فارسی:
برای آماده شدن ذهن، خوب است ببینیم علم در فرهنگهای لغت فارسی به چه معنا است. این قسمت نثر و نظم ادب پارسی است و برای من خیلی جذاب، اما سعی میکنم مطلب را خیلی طولانی نکنم که از اصل بحث وا نمانیم.
در این یکی دو دهه اخیر، گاهی اوقات بحثهایی در میگیرد که آیا فقط علوم تجربی علم هستند، یا علوم دیگر مانند ریاضیات یا زیرمجموعههای علوم انسانی هم علم هستند یا خیر. جالب آنکه حتی مناظرههای رسمی و غیررسمی جدی هم برگذار شده است. منظورم از مناظرههای غیررسمی، مناظرههایی در کلابهاوس و مانند آن است. حالا ببینیم علم در فرهنگ و ادب پارسی به چه معنا است و چه کاربردهایی دارد.
علامه دهخدا، علم را که کلمهای اصالتاً عربی است، به «دانستن، یقین کردن (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء)، دریافتن (منتهی الارب )، ادراک (اقرب الموارد)، استوار کردن (از منتهی الارب )، اتقان (از اقرب الموارد)، (اِمص ، اِ) یقین، فضل (ناظم الاطباء)، معرفت دقیق و با دلیل بر کیفیات معینه و یا حضور معلوم در نزد عالم (ناظم الاطباء)، دانست (منتهی الارب )، معرفت و هر چیز دانسته، دانش و آگاهی و معرفت و شناسایی (ناظم الاطباء)» معنا کرده است که جمع آن عُلوم است. سپس مثالهایی از ادب کهن پارسی میآورد که تعدادی از آنها را مرور و بررسی میکنیم.
1. ما را از علم خویش بهره دادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم. (تاریخ بیهقی، چ ادیب، ص 338)
با ملاحظه متن میبینیم که علم در اینجا مجموعهای از science، علوم عقلی، علوم انسانی و از جمله علوم دینی است.
2. ما را صحبت افتاد با استاد بوحنیفه اسکافی و شنوده بودم فضل و ادب وعلم وی سخت بسیار. (تاریخ بیهقی، ص 276)
ابوحنیفه اسکافی، ادیب و فقیه بود که در زمره علوم انسانی است، لذا میبینیم علم در اینجا هم معادل science نیست.
3. طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهمات است . (کلیله و دمنه)
علم در کلیله دمنه نصرالله منشی، مکرراً استفاده شده است، در این جا به قرینه «توشه آخرت»، منظور از علم، علوم دینی هم هست که با science فرق دارد.
4. علم، از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن …
سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر دوست / علمی که ره بحق ننماید ضلالت است (سعدی)
علم در آثار سعدی بسیار پرکاربرد است. گاهی science است و گاهی علوم دینی و گاهی ادبیات و تاریخ غیر آن. خلاصه اینکه علم از منظر استاد سخن نیز مجموعهای از science، علوم انسانی، علوم عقلی و غیر آن است.
اگر به ادبیات فارسی کهن مراجعه کنیم، میبینیم که این مطلب تکرار میشود. یعنی علم، هم به science گفته میشده، هم به علوم عقلی، هم نقلی، هم علوم انسانی و …
چند مورد را مرور کنیم و برویم سراغ ادامه مطلب.
5. علم بال است مرغ جانت را / بر سپهر او برد روانت را …
علم را چند چیز میباید / اگر آن بشنوی ز من شاید
طالبی صادق و ضمیری پاک / مدد کوکبی از این افلاک
اوستادی شفیق و نفسی حر / روزگاری دراز و مالی پُر
با کسی چون شد این معالی جمع / به جهان روشنی دهد چون شمع …
علم را دزد برد نتواند / به اجل نیز مُرد نتواند
نه به میل زمان خراب شود / نه به سیل زمین در آب شود (اوحدی)
6. علم بی حلم، خاک کوی بود / علم باحلم، آبروی بود
علم بی حلم شمع بینور است / هر دو با هم چو شهد زنبور است
علم را چون تو خوانی از بازیش / آلت جاه و ساز ره سازیش
علم کز بهر باغ و راغ بود / همچو مر دزد را چراغ بود
علم کز بهر حشمت آموزی / حاصلش رنج دان و بدروزی (سنائی)
7. علم چون بر دل زند، یاری شود / علم چون بر تن زند، باری شود (مولوی)
مرحوم دهخدا، سپس ترکیبات علم میآورد که اجمالاً مرور میکنیم.
بسیاری از این ترکیبها، در ادبیات امروزی ما، چه در فرهنگ عامه و چه در فرهنگ رسمی دانشگاهی و حوزوی وجود دارد و به کار میرود.
نتیجه اینکه میبینیم که علم در ادب فارسی به مجموعه گستردهای از آگاهیها اطلاق میشود که فقط بخش کوچکی از آن sceince است که از راه مشاهده و تجربه، با قواعدی خاص حاصل میشود، اما دانستههای مربوط به معقولات و علوم انسانی و حتی سحر را هم علم میدانند.
با مراجعه به گستره بزرگ علوم میبینیم که در هر کدام از اینها، به هر چیزی یا هر آگاهی، علم گفته نمیشود، بلکه این آگاهی، یا باید یقینی باشد، یا قطعی و در مقابل، ظن و شک، علم نیست.
در sceince هم همین است. با مرور فسلفه این علم، از انواع استقراءگرایی تا انواع ابطالپذیری، نظریه لاکاتوش و کوهن تا مباحث و نظریات پستمدرنیسم، همه مؤید این مطلب هستند که هر چیزی علمِ sceince نیست، بلکه فقط یقینیات و قطعیات، sceince به حساب میآیند، آن هم تا زمانی که خلافشان ثابت نشود، کما اینکه در غیر sceince هم باید اینگونه باشد.
و صلی الله علی محمد و آله